اشعاری  از یعقوبی (پریا)

 

گناه_بی_گناهی


من زلیخایم
اما...
گناهم را نمی شود بخشود
یا تلاوت کرد در سوره و آیه
نیستم همسر عزیز مصر
تا بسوزانید دل به خواری ام
یا برگردد جوانی ام
با دعای یوسف یعقوب

ای شمایان...!
هم اینک
نیشی ست
زهرآگین
کینه و
مشت های گره کرده بر سنگتان
بر رگهایم

من زنم
گیلانی ام
گاه رفاقت دارد
دست هایم با گل
پنجه در پنجه خاک دارم گاهی
پاهایم با زالو
گردنم با آفتاب ؛
آنگاه که در نشایم
در شالیزار
یا با علف های هرز
دارم
جنگ با چنگ

چایی می چینم گاهی
دانه دانه
مشت مشت
پر کردن زنبیل
را آرزو دارم
آنگاه
ناله هایم را
آوازم
در لای لای کودک خوابیده بر پشتم
پس از نوشیدن شیر گرمم
در ظهر داغ تابستان


من زلیخایم
با هیچ کاردی زنان انگشت خود را نبریده اند با دیدن معشوق زیبایم
که هیچ !
برای قلب من تیز کرده اند آن را ...
کدامین جرم؟!
که
شاید
روزی
بشنود
لابلای
لای لای ام
یوسفی
آوای عشقم را....


یعقوبی(پریا)
۲۰شهریور۹۶

 

##########

 

 

من آرزو داشتم

فقط یک نفر در دنیا

فقط یک نفر

برای من زندگی کند
با من باشد
تمام حسش برای من باشد
خوب نشد
اصلا مهم نیست
خودم را پشت شلوغی ها گم می کنم
یعقوبی (پریا)

 

##########

 

 

مهتاب !

گاهی در آسمان گم می شوی
و ماهی های چشم هایم
توپ بازی ندارند

وستاره ها قهقهه زنان
در الاکلنگ بازی دنباله های خود
در عبور تونلهای تنگ و تاریک
نبودنت را جشن می گیرند

گاهی پشت آفتاب
درقایم باشک زمین
یا سیارات دیگر

من اما
تب دارم
با رفتن تو
می میرم...


یعقوبی (پریا)
۲۴شهریور۹۶

 

##########

 

 

اشک های آسمان

لغزان

بر چهره ی خشک درخت


برگ های ژولیده
رنگارنگ
چسبیده در هم
با مرگ

رقصان

 

عطسه می کرد
پسرکی
در مکعب های کاغذی
آرام

بساطش را جمع می کرد

 

زنی

با چادری خیس

هراسان

در آغوش خیابان 

 

دخترکی کیف مدرسه به دست
زیر ناودان آخرین خانه سفالی 
خزید

و تو
می اندیشی
از بالای چرخ فلک بازی ها
خیره
مبهوت
رمزآلود
راستی...!
هدفم از هستی چه بود ؟!


یعقوبی (پریا)
۶مهر۹۶

 

##########

 

 

دلم تنگه
تن پوش چهارخانه ات
این چهارراههای سبز و لاجوردی
را بد جور کم دارم

در گذرگاههایت
گیج و مبهوتم
عادت گم شدن
این رنگهای پاییزی

اینجا
همه سیاه پوشند
و من رنگ تو را
به بر دارم

که برگردی
تا ابد
پیراهن چهارخانه ات را به تن دارم

یعقوبی (پریا)
۷مهر۹۶

نمی شود

 

نمی دانم
این چه رازی ست
نمی توانم خودم را از تو بگیرم 

آخرخودم را از تو بگیرم که

بی من می شوم..!

 

دیدی؟!

قاصدکها از بوته ها در هوا پرواز می کنند
آرام و قرار ندارند
روی هوا می چرخند ...
روی خاک می غلتند ...

 

نمی شود به عقب برگشت
نمی شود...
که نمی شود ...

 

به دستهایت نگاه میکنی
دیگر عطر و بوی دیگری دارد

به چشم هایت دقت کن
ببین هیچ چیزی زیبا نیست
و نمی خندد

 

به کوچه

به همین کوچه معمولی خودمان
نگاه کن! 
روزهایی تو را به خود دعوت کرده
 ظهر داغ تابستان
خنکای نسیم
دلتنگی غروب
نم نم باران

و اکنون خاموش در انتظار برف خمیازه می کشد

مگر می توانم خودم را بردارم و بروم ؟
با تو چه کنم ؟

کجای این شب تیره بیاویزم....

نمی شود ...
که نمی شود ...

بی تو چیزی از من نمانده
بردارم...

بروم...

یعقوبی (پریا)
۱شهریور ۹۶

 

**********

 

 

"دیگر نمی تواند یکی مثل من پیدا کند "

 


چه کسی عشق را چنین بی ریا
یک طرفه
هدیه می کند


شب ها

بالین تنهایی در آغوش می گیرد
و صبح با خودش می گوید:
چه خوب ...!

یک بار دیگر بیدارم که رنج نداشتنت را

بر قلبم خط بکشم


با هر باران

جشن می گیرم
و با هر خورشید

در غروب محو می شوم
و دوباره

با برف فانوس می شوم


مگر می شود
گرد و خاک پله هایی را قدم گذاشته ای پاک کنم


دیگر برای همیشه

موهایم را بسته ام

به باد هم نمی سپارمش


کوچه های شهر
خیابانها
مغازه ها
یادمان حضورمان را

با فصل ها

جشن می گیرند


مگر می شود

 دیوانه ای باشد ؛
که خودش را

در تو بکشد ؟!
و در لبخند هر روز تو

زندگی آغاز کند؟!


اگر بتوانی

نخندی...
به دریا نروی...
روی ساحل قدم نزنی...!


اگر فصل بهار نیاید ...
شب یلدا...

چهارشنبه سوری ...
حتی تاسوعا و عاشورا ....


و  اگر دیگر

هیچ کودکی مدرسه نرود ...

تو...

شاید...

بتوانی...

مرا از یاد ببری ..!

یعقوبی (پریا)
۲شهریور۹۶

 

**********

 

پیدا

 

پیدایت خواهم کرد
با هرتپش قلبم
به دیوارهای سینه

تو
از مژه هایم به نگاهم نزدیکتری
برق اشک فرو خورده ای

تو
انعکاس لبخند مهری
در غروب

ای آخرین رقص برگ پاییزی
در آغوش مرگ ..!
یعقوبی (پریا)
۲شهریور۹۶

مهمانی تو


غروب
پشت
خاطره هایم
گم می شوم

وافق
چشم هایم را می بیند؛
در زهر خند تک تک ستاره ها
به زمین

و ظلمت
تکه تکه
آسمان را می پوشاند
با لباس نخ نمایش

و من
هنوز
می خواهم
مهتاب را
بیاورم
به مهمانی تو

یعقوبی (پریا)
۱۹ مرداد ۹۶

 

##########

 

 

کیستی ؟
که وقتی دستهایم را می گیری
دلم عاشقانه هایش را
با برگ و باد می خواند
زیر باران

کیستی
برای تو
چشم هایم
بال قاصدکی می شود
سرگردان
با پرواز آفتاب

و من
هم
به هر چه
غیر از نگاه تو
لب فرو بندم

راستی مگر کیستی ؟
که هستی را سببی
و پنجره
راز تو را
هر شب
نجوا کنان
به صبح می رساند

و من
در انتظار
حس گرمی
از پشت پرده های نگاهت
که به یک لبخند
گشوده می شوم
نه ...
دوباره
زنده می شوم

یعقوبی(پریا)
۲۰مرداد ۹۶

 

##########

 

 

ای کاش بودی
و هزار بار اخم می کردی
جواب سلامم را یکی در میان می دادی
آن قدر بد عادتت کرده بودم
اگر ماهها من زنگ نمی زدم
تو هم زنگ نمی زدی

هر حرف مرا
زیر ذره بین تردید می بردی
و در مقابل قهقه ی من
تنها یک لبخند می زدی
وقتی می شنیدی بیمار بودم
پس از سالها دوستی می گفتی
شماره ات را نداشتم
حالت را بپرسم

تمام داشته هایم را به شوخی می گرفتی
من از زیبایی هایت می گفتم
و تو فقط با لبخندی تایید می کردی

فقط من تولدت را به یاد داشتم
و تو هرگز
اما باز
ای کاش بودی عزیز
ای کاش بودی

مگر تماشای غروب بی تو لطفی دارد
یا عکاسی طلوع دریا
و یا بارش برف و باران
و قدم زدن در باغهای پاییز


بعد ازتو محبوبترین عدد زندگی ام "بیست "را دیگر دوست ندارم عزیز

ای کاش بودی عزیز
ای کاش بودی

یعقوبی (پریا)
۲۰مرداد۹۶

 

##########

 

 

پیشی زندگی من کجایی ؟
همش من حرف می زدم دیگه
تو هم فقط بر و بر نیگام می کردی
حالا ...!
واسه کی حرف بزنم آخه😜
والله ...!
دروغ میگم ...؟
نه ...!
واقعا دروغ میگم ...؟
یعقوبی(پریا)

زیر نویس یک فیلم حرف زدن یک کودک با گربه 

 

##########

 

ای کاش شاعر بودی
برای رنگ پاییز
اولین دیدارم
مستی اولین بوسه
شاید برای عطر دست هایت در دست هایم
بوی رختخوابت از خوابهایم
جای پایم بر ماسه ها
وقتی از سایه ا ت
یا که تصویر چترت بر چترم
عکس می گرفتم
نوشیدن آب از دهان بطری احساست
در انتظار ظهرتابستان
چشم در چشم تو خندیدن
گریستن
نوشیدن
لباس شهر را کاویدن
به جستجوی یک شال گردن
و دستکش
و یا چکمه
و...
شعر می گفتی

چه می دانم
ای کاش
اهل تلگرام بودی
تو هم گاهی شعری عکسی و...
یا در تایید یکی
حداقل گاهی یک شکلک یا گل و...
ای کاش اهل تلگرام بودی و ...
یا از اون آدمهایی که بیایی پی وی و. ..

چه میدانم
هر چه که باعث شود
یک کلامی
زنگی
پیامی
و...
یعقوبی (پریا)
۲۵مرداد ۹۶

پروفایل

  این گیج کننده بود:

"تو تلگرام پروفایلتو نمیدیدم"

واقعا ؟!

اگر پخش شوی بر سنگفرش کوچه اش

و زندگی  چشم هایش را ببندد:

"راستی یک نابینا چطور راه می رود ؟

 و آن گاه درست همان لحظه

دقیقا همان مکان از روی تو رد شود .

...........

یعقوبی(پریا)

۳۰تیر۹۶

####

 

زنجیر

 

 تنها به همین دست ها چشم دوخته ایم

زنجیر را نمی پذیریم

زنجیر خواهیم شد

دیر و زود دارد

سوخت و سوز که ندارد

یعقوبی (پریا)

۲۳خرداد۹۶

#####

 

 صدا

 

 

امروز صدایت را شنیدم

حالم را پرسیدی

ثبت اولین واقعه تاریخی دلم را لرزاند

گر چه تاریخ گاهی تکرار می شود

دروغ تاریخ را نمی دانم چگونه باور کنم

که تو بر می گردی ...!

یعقوبی(پریا)

#####

 

غریق

 

من با تو غرق شدم یادت نیست ؟

تو به ساحل رسیدی

من خندیدم

تو یادت رفت موج بازی نیست

دست هایم را برای نجات تکان می دادم

و تو با لبخند می گفتی:

بای...! بای ...!

یعقوبی(پریا)

۲مرداد۹۶

 

#####

دیدار

 

روزهای زیادی

پشت در خورشید منتظر طلوع ماندم

ظهر تابستان بود

که سایه ها پشت چادرم پناه می گرفتند

و من با پای گچ گرفته پله های آسمان را دوتا یکی طی کردم

و چشم در چشم سگهای کوچه

از دروازه های شهر می گریختم

یادت نیست

بارسنگینی بر شانه هایم به خانه می بردم

و تو چه گرم آواز مهربانی بودی

که مگر شاید دوباره در انتهای یک شب

و یا غروب دیگر صدایم کنی :

"می بینمت ؟"

مگر می گفتم نه ؟

هرگز نگفتم

افسوس هرگز ...

یعقوبی (پریا)

 

#####

سبد 

 

با تو روی خاک خوابیدم

برای بوسه های عاشقانه ام

با تو در اتاق پر از خالی تردیدها و دشنام ها

وحشت انتظار مرگها و سنگسارها

با تو هر شب سبد سبد ستاره می چیدم

و فردا با سبدی خالی به خانه بر می گشتم

با تو هر چه بود سکوت و حس خیانت شب به روز

و شاید صدای زنجیرهای زندان و فریاد خاموش شکنجه

برای اقرار بگو دوستت دارم

دروغ می گویی

نه باور کن دوستت دارم

و دشنه ای بر گلوگاهم نزدیک و نزدیکتر ...

یعقوبی(پریا)

۲مرداد۹۶

#####

 

نذر

 

تمام زندگی ام را نذر می کنم

تا غروب خورشید را

یک بار دیگر با چشمان تو ببینم

یعقوبی(پریا)

۳مرداد ۹۶

 

#####

 

بمان

 

من که چیزی از تو نخواستم

تماشای غروب که بی دریغ می تابد

و چشمان تو

که در ثانیه ای

دهها بار پلکهایت به آغوشش می کشد

نه ویلا

که اتاق کوچکی

به اندازه آغوشت فقط

نه النگویی از طلا و جواهر

همان دست نوازشگرت

دور مچ دستم

که بگویی بمان

همیشه برای من

بمان

یعقوبی(پریا)

۳ مرداد ۹۶

جلد نگاه

 

"ولی تی چومان مره جلد بوکود"

کبوتر جلد من...!
آزادی هر لحظه به بامی نشستن
مرا از خاطرت برد

تو که پرنده مهاجر نیستی...!

سفرت در آسمان نگاهم
رفتی
تا اوج
یادت نرود

بر انگشتانم بنشین
پرواز کن
عاشقانه
با همون دلهره ای
که با رفتنت
نقطه می شدی

بر می گشتی
و نفس خورشید با تو

اکنون ...
نقطه شدی
نقطه ...
نقطه ...
و من بر پرتگاه همین بام
درست جای پرواز تو
از دستهایم
ایستاده ام

تا برگردی...

یعقوبی (پریا)
۳مرداد۹۶

 

#####

پیمان رفاقت


کسی می تواند با من جور باشد که حوصله کند ساعتها به غروب چشم بدوزد
زیر باران با لبخند منتظرم باشد
ظهر داغ تابستان و برف زمستان با من به خیابان بیاید
گاهی برایم آشپزی کند
و هر بار که بغلم کند با احتیاط سرم را ببوسد
دستم را بگیرد انگشترش را در بیاورد در انگشتانم بیندازد و با شوق بگوید
راستی چقدر انگشتانت کوچک است
و درست سالروز دوستی مان حلقه دوستی به دستم کند
و بگوید:
این پیمان رفاقت من و توست تا ابد
تا زنده ایم
یعقوبی(پریا)
نیمه شب ۵مرداد۹۶

 

#####

مریم

 

چه دیدار غریبی
در غربت نابهنگام غروب زندگی مریم
به دیدار مریم با گل مریم
مرگ که می آید
انگار یک لیوان آب کافی ست تا بپاشی روی خاک
از قدیم گفته اند خاک مرده سرد است
تو که هنوز چشم هایت با من حرف می زند
تو که با گل مریم هنوز حالم را می پرسی!
دیشب گریه کردم که در غروب ابدی ام
و صبح بوی تو در اتاق خوابم
پیچیده بود
راستی تو هنوز در گلدان روی میزی
و خاطره ها یکی یکی گلبرگهای تو را
زندگی می کنند
جمعه ها هوای تو را دارم
گیج بویی می شوم
مرموز و ناشناخته
آشنای گم نام !
خاطره هایت را برگ برگ به دامنم بدوز
و برو
لبخندت را می شناسم
تو بر می گردی
و دوباره
دوباره
دوباره ها
لباس پاییزی به تن دارم
و باز سفید
بعد
بهار
رنگین کمان می شوم
از دست تو کاری ساخته نیست
آخر...
من زنم
و با یک لبخند در آیینه
لباس عوض می کنم
یعقوبی(پریا)
۶مرداد ۹۶

 

#####

بی قرار

در خواب هم برایم ناز می کند
انگارزخم کهنه سرباز می کند
می بینم چشم هایت با من نیست
هزاردرد بر جانم پرواز می کند
ترکت کردم نمی شود هر روز
غروب تو را در من آغاز می کند
عجب دل بی قرارم هنوز
دیدنت را با آفتاب ساز می کند
هرشب به بالینم وعده می دهم
هوای دیدنت را باز می کند...!
#یعقوبی_پریا
۷مرداد۹۶

 

#####

با کی حرف بزنم ؟

 

من دلم سوخت
وقتی برگشتم نتوانستم خاطرات سفرم را برایش بگویم ؛
سوغاتی هایش را بدهم؛
و بعد من هی حرف بزنم؛
اونم با حوصله و لبخند بشنود
و بعد هم سر آخر وقت خداحافظی بگویم:
راستی دلم خیلی برات تنگ شده بود
اگر تو نبودی باید چکار می کردم ؟
حالا موندم برای رفتنش دلم تنگ شده
یا واسه پر حرفی های خودم؟
یعقوبی(پریا)
شب ۷مرداد۹۶

شعر گیلک: بنفشه با برگردان فارسی


#بنفشه ...!
هر چقد حیساب کیتاب کونم
کم آورم
تی چومانه نی نی جه

تی کمر راسته نیبه
سر فچمسته زانو میان
خوابه دری ؟!

یا کره ایته توشکه یه، دنیا یه، واکونی..؟!

تو هنوز باهار نامو
گول بدایی ...
بوشویی ...

روزیگار ...
بچرخسه...
واچرخسه...
تره بیافت

د نانم چقد
وا رایه بپاییم
بهار بایه

تاایواردم
خنده مره
گول واکونی

یعقوبی(پریا)
۲۵تیر۹۶


برگردان به فارسی:

ای بنفشه ....!
هر چقدر حساب کتاب می کنم در برابر
مردمک چشمانت کم می آورم

آیا کمرت را خم کرده در میان زانوانت به خواب رفته ای
یا که داری گره یکی از مشکلات دنیا را باز می کنی ؟

تو هنوز بهار نیامده گل دادی و رفتی

روزگار چرخید و چرخید تو را پیدا کرد

من نمیدونم چقدر باید چشم براه باشم

تا شاید بار دیگر بهار بیاید
و دوباره با خنده اش گلی مثل تو بروید

یعقوبی(پریا)
تقدیم به #پروفسور_ریاضی_مریم_میرزاجانی

رفاقت

در پاسخ یک دوست :
این که چرا این همه رفتن یک دوست روی من تاثیر گذاشت یک چیزیه مثل بودن همرزم در یک سنگر که با چشم خود بارها مرگ و زندگی را لمس کرده باشید و هر کدام با مرگ خود پاره ای از وجود تو را با خودش می برد و تو را به مرگ نزدیک می کند پس زندگی هر کدام یعنی زندگی خودت
و مرگ هر کدام یعنی یک قدم به مرگ نزدیکتر
و خاطرات رفیقت چنان در روحت پیچیده که مرگ را دوست داری و پس از همرزمت انگار زندگی کردن نوعی خیانت است گرچه آرزوی رفیقت حتی موقع رفتن و مرگش زندگی کردنت باشد اما انگار دیگه چیزی نیست که بخاطرش بجنگی و مبارزه کنی
انگار اون تمام انگیزه ات بود و دیگر نیست
یعقوبی(پریا)
۲۲تیر۹۶
بداهه

#####

فقط یک عصر جمعه میتواند
زنی را مجبور کند
پرده ها را بکشد
شمعدانیهایش را تنها بگذارد
وبعد ...
روی مبل لَم بدهد
یک استکان چای خودش را مهمان کند
روی تخت خودش را بغل کند
و برای تنهاییِ شمعدانی هاش گریه کند.

#ثریاقنبری_ساده

######

تنهایی ام را
با کسی قسمت نخواهم کرد،
یک بار قسمت کردم
و چندین برابر شد....
#حسین_پناهی

######

تازگی هرچه میخوام افسارش را بکشم
اما...
لعنتی سوار کاری اش حرف ندارد
عمر را می گویم...
سرکشانه می تازد ...

یعقوبی( پریا)
۲۶تیر۹۶

#####

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی !
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را
در باران می‌خواستم !
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم !
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آیینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی !
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم ....

#احمد_رضا_احمدی

#####

وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچکس نیست . . .

#فروغ_فرخزاد

#####

نه به ماه حسادت می کنم

نه به ستاره

نه حتی به پنجره

من به دکمه های

پیراهن چهار خانه ات

غبطه می خورم

وقتی تو را

احاطه می کند

#فریبا_نجفی

عشق از فریبا نجفی


عشق
شاید
گناهی باشد
روی لبهای ما

شاید
خیالِ همان شاعری باشد
که سیب از آن می چکد

شاید
آسمان به زمین می آمد
ویا زمین به آسمان پر می کشید
برای شروع جنونِ یک شاعر
کافی بود
تا ذره ذره
پر شود از سیبی که
به حکم گناه
رویِ لبهایِ عاشقانه هایمان
کاشته میشد

#فریبا_نجفی

زلیخا


وقتی کشف کردمت
در اوج پرواز قاصدکها
با رویای کودکی
با عطر گل های چایی
بلوغم را با تو جشن گرفتم
بدون هیچ واهمه ای از قانون خاموش داس

وقتی کشف شدم
خیانت هم حریف رگهای گردنم نشد
آخر زلیخا شدم و باورم شد
رسالت یوسف
بدون هیچ ترسی از گرگ
و چاه

و تو هر شب در خوابم ستاره می شدی
و مهتاب را از فراز پنجره به اتاقم دعوت می کردی
شپ پره ها دور نی نی چشمانت می رقصیدند

و من با زنجره ها آواز دسته جمعی خواندم

و اکنون               

به زمین می گویی :
من پشت در هستم
بیایم پایین؟
ای کاش ...
ای کاش...
...........
یعقوبی(پریا)
۲۹تیر۹۶

نیم نگاه

تو که باشی من شعر می گویم

وتو را به مرور خاطره ها فرا می خوانم

با تو غرق موجم

بی هیچ هراسی

با تو گم می شوم

در بیشه های خیال و رویا

بی هیچ تردیدی

با تو

ریزش کودکی شن ها را می فهمم

بر لب های دریا

وقتی شوری عشق را مزه مزه می کنند

من

تو را

با آغوش باد پاییزی

به هنگام نوازش های بی رنگ خورشید

در غروبش

تو را

با عبور گیج خطوط جاده ها

در چرخش فرمان ماشین

در دستهایت

به هر جا که حس خواب عصر گرم تابستان

با عطر شالیزار می پیچد

می شناسم

با تو

قفل:

دست های مردانه ی توست

در دست های کوچک من

و قسم :

به آن قطره حسی

که به هنگام وداعی تلخ

هراسناک می درخشید

و پنهان می شد

در پس خنده هایم

به ده انگشتم

که شمارش کردم:

هر سال

آشنایی تو را

به شوق ماه شهریور

به هر پیوند ناگفتنی

درشب

در روز

فرا می خوانمت

که :

شاید ...

روزی ...

جایی ...

باز هم

پیامی از تو

فقط برای من

پری قصه های تو

از زبان تو بشنوم :

"دوستت دارم"را

که : "نخواهی فروخت

نیم نگاهم را به دنیا"

باز...

با حسرت غروب

می خندم ...

یعقوبی(پریا)

شب چهارشنبه ۲۸تیر۹۶

 


کلاس" آموزش روزنامه نگاری نوین"با تدریس آقای مجید محمد پور وحضور جمعی از خبرنگاران و روزنامه نگاران در خانه مطبوعات گیلان،خیابان پرستاررشت
امروزساعت۹:۱۵الی۱۱:۳۰برپا شد.

در این کلاس آموزشی که ابتدا به خلاصه سابقه و پیشینه خبرنگاری و مطبوعات در جهان و ایران و گیلان و همچنین به معنای واژه های پر کاربرد در فضای مجازی مثل:فضای سایبر و تحت وب و... پرداخته شد
سپس ضمن یادآوری داشتن اخلاق حرفه ای خبر نگاری را به رسالت تشبیه کردند که باید انسانها را به سوی درستی و صداقت و پیشرفت و ...سوق داد
که خبر نگار آگاهانه می تواند مطالبه گری را در مردم ایجاد کند تا تحت قانون و حفظ منافع ملی یک مهندس و هنرمند در رساندن خبر باشد
همچنین خبرنگار باید زبان مردم باشد اما وسیله و پله ترقی اشخاص نشود و اولین قدم احترام به خود و شغلش است تا او را جدی بگیرند و حضورش احساس مسئولیت را در مسئولین برانگیزاند
ایشان حتی آموزش را در سطح گسترده تری برای علاقه مندان غیر رسمی شبکه های اجتماعی پیشنهاد کردند.
 گزارشگر و عکاس :یعقوبی (پریا)
۱۷تیرماه۱۳۹۶

سالروز غرق شدنم

رنگین بی رنگ:
اون روز که دریا غرقم کرده بود
دستم را که رها کردی
داشتم آرام آرام از ساحل دور می شدم
تو حتی فریاد کمک را به سختی سر می دادی
و موج مقنعه ام را در دهانم فرو می کرد
هنوز کبودی خشمش روی گونه هایم هست
وقتی گفتم تو برو
و تو با تردید پذیرفتی
راستی اگر من بودم می توانستم در موجهای سنگین رهایت کنم ؟
راستی کدام نیرو نگرانی ام را کنترل کرد
تو میدونی ؟
فقط عشقم
انگار عشقم گفت بذار اون بره زنده بمونه
چشم هایم امیدوار نبود وقتی حتی صدایت در میان امواج گم شده بود
کمک ...!
کمک...!
یعقوبی (پریا)
۱۷تیر۹۶

خاطره ی زمین خوردن


این روزا راست راست راه میرم می افتم
دراز به دراز روی خاک ولو میشم
کف دستم و زانوهام زخم و زیلی میشه عده ای برای کمک صدام میزنن دیگه نمی فهمنداز درد نای پاسخ ندارم دو دقیقه هم طول نمی کشد که بلند می شوم در حالی که از خجالت سرم را بالا نمی آورم و یواشکی اشک چشامو پاک می کنم لنگ لنگان کمی از صحنه اتفاق دور می شوم
وقتی دردم آروم میشه با خودم میگم راستی اگر ضربه مغزی می شدم و یا بی هوش بودم مردم گوشی منو بر می داشتن که به کسی زنگ بزنند چکار کنم که به تو زنگ بزنند قبلا خیلی خوب بود حتما تو آخرین نفری بودی که با من تماس داشتی اما حالا چی حتی اگر به پای مرگ هم برم تو نمی فهمی حتی ممکنه مدتها نفهمی !
چقدر بد...!
چقدر بد...!
حتی موقع مرگ هم دیدارت نصیبم نمیشه ...!
یعقوبی ( پریا)
غروب جمعه ۱۶ تیر ۹۶

مشاعره با حسین گله داری

Hosein Galehdari:
شعر این است
جمله های عرق کرده ای که شجاعانه بر می خیزند
و در زلال اشک های هر شب غرق می شوند
و با آفتاب هر صبح خشک می شوند و ترک می خورند
و دوباره متولد می شوند

(تکه ای از شعر اخلاص)
کوچیک شما ( بی نام)

 

رنگین بی رنگ:
👏👏👌👌🦋💐
شعر حرفهایم بود با تو
وقتی نتوانستم عشق را با نگاهم دعوت کنم به آفتاب
وقتی کلام کوتاه آمد نتوانست با دریایی از آرزوهایم پیوند بخورد
وقتی با چشم می بینم
زیبایی ...
خود را به دست های باد می سپارد که بفروشدش
راستی اگر شعر نبود خیلی ها لال بودند
در سکوت ابدی نامردمی ها
جهالت
گستاخی
خیانت
کدام واژه را می توان عاریه گرفت ؟
جز شعر
شعر سکوت خاموش و جاری ناگفتنی های من است
"در دنیایی که تا چشم کار می کند دیوار است و دیوار است و دیوار "
یعقوبی(پریا )
۱۰تیر۹۶

 

Hosein Galehdari:
دفتر شعر من سفره بهانه های من است
که در وسعت این عشق
رکعت وار زمزمه می شوند
من تو را نماز می گذارم
نمازی به وسعت گلدسته های فلک
همچون شبنم افتاده به گلبرگ ها
بهانه ها
و طرحی می زنم آسمان ذهن تو را
افسوس
که تو از کلمات من هم منزه تری

 

رنگین بی رنگ:
دفتر شعرت را بهانه می شوم
نه به رکعتی و نمازی
که همه گریزم
از سجده گاه
و روزی اگر بلغزم بر برگی
ناخود آگاه من خورشید چشم هایی ست
که می خواندم به رویاهایم در کودکی
آنجا که اندیشه هایم به زمین می رسد
و من به خاک وفادارم
هنوز ...
و شاید
شاید ...
افسوس ...!
یعقوبی (پریا)
۱۰تیر ۹۶

 

Hosein Galehdari:
اول این شعر در جواب شما میگه

و بارانی که باریدن گرفت
در آن سوی ذهن خسته من
و تو
کریم تر از دیروز روزها را می بخشی
و مومن تر از همیشه
پیاله های اخلاص را می شکنی
شاید بیدار شود
عشق کودکانه من
شاید
شعر این است
جمله های ......

سفرنامه هندوستان


از بیست و ششم تا سوم خرداد سال
یک سفر هشت روزه به سه شهر هندوستان آگرا و دهلی و جیپور داشتم
این کشور عجایب که مذاهب گوناگون را با صلح و آرامش در خود جای داده است
شاید بتوان گفت در جای جای آن معماری خاص هندوستان در کنار ساختمان های مدرن به چشم می خورد
و عجیب تر خانه ها و زندگی مردم عادی در کنار قصرها و بناهای زیباست
چه بسا درست در خیابان شیک و تمیز چادرهایی فقیرانه و ساختمانهای کوچک رنگ و رو رفته و گلنگی سرک می کشید
اما مردم با روحیه ای شاد و لبخند با آدم روبرو می شدند بخصوص وقتی می فهمیدند که ایرانی هستیم با انگلیسی دست و پا شکسته و بخصوص قفل کردن انگشتان می گفتند ایرانی و هندی یک فرهنگ مشترک دارند و ایرانی ها را دوست دارند
خانواده های زیادی به راحتی کنار ما می استادند و عکس می گرفتیم و اصلا رد نمی کردند حتی اگر اجازه می خواستیم با همسران یا دخترانشان عکس بگیریم
وقتی درخواست می کردیم که مردها هم به جمع ما اضافه شوند بیشتر شاد می شدند
متاسفانه گاه نیز در میان بهت و حیرت ما افرادی در قبال عکس در خواست پول داشتند که البته خانواده نبودند
در هتل ها با احترام و امکانات بسیار عالی پذیرایی می شدیم همیشه افرادی برای کمک و حمل وسایل و پاسخ به در خواست ها فقط با یک تلفن آماده بودند
و هیچ گونه چشم داشت انعامی هم نداشتند
در بدو ورود با حلقه گل و عود و زدن خال قرمز به فال نیک بختی توسط دختران و پسران هندی از مسافران استقبال می کنند در واقع هر سه شهر و هتل این مراسم با زیبایی انجام شد
در خود هتل نمادها و تصاویر از سنن و مذاهب گوناگون به خصوص هندویی به چشم می خورد
اسطوره ها و باورهای هند در سرسراها و راهرو ها و اتاق نشیمن و انتظار در کنار نقاشی ها و مجسمه های مدرن به زیبایی چیده شده بودند و از جمله مجسمه فیل
را در آبنماها و استخرها و گردشگاههای هتل و شهر می دیدیم

بناهایی که بازدید کردیم یک یاد بود ساده در یک فضای سبز مزار گاندی
معبد هندو .معبد گل های نیلوفر.معبد سیکها( در معابد عکاسی و فیلم برداری ممنوع بود و گفته شد در اثر بمب گذاری سال گذشته این قانون اجرا می شود و در موقع حضور در اماکن مقدس یک پوشش کفش و یک بطری آب در اختیار ما می گذاشتند و در معبد هندو وسایل اضافی را تحویل گرفتند و فقط بردن کیف پول مجاز بود البته در تمام شهر بخصوص در اماکن شلوغ بازدید امنیتی انجام می شد ولی با لبخند و احترام و عذر خواهی )، قطب منار ،دروازه هند ،قلعه سرخ،قلعه امر که با فیل سواری بخشی از آن را طی کردیم ،برج قطب منار و تاج محل که خود داستان زیبایی دارد که شاه جهان این محل را برای همسرش ممتاز ساخت که موقع وضع حمل چهاردهمین فرزندش از دنیا رفت .
خانه مهاراجه ها و موزه لباس مهاراجه ها ،بازارهای سنتی و پاساژ های مدرن
ضمن اینکه لیدر ما هم یک هندی بود و فارسی را کاملا خوب بلد بود البته با لهجه شیرین هندی .
غذاهای هندی در چند رستوران خوب و تمیز سرو شد
بعضی دوستان از غذاهای فست فودی مک دونالد و کی اف سی استفاده کردند
سوغاتی هند بیشتر لباس های هندی با پارچه های شاد و رنگارنگ و بخصوص ساری و کیف و کفش و طلای هندی و صنایع دستی انواع مجسمه ها و ظروف فلزی قلم کاری بود
البته از چند فروشگاه صنایع دستی و سنگهای قیمتی و جواهرات دیدن کردیم اما به علت بالا بودن قیمت خرید چندانی انجام نشد غیر از چند نفر از همسفران که تابلوهایی سرمه دوزی خریدند
از همسفران خوبی که تقریبا بین ما یک رفاقت و روابط خانوادگی ایجاد شد و دوستان بسیار خوبم از گیلان و مازندران و بروجرد و اصفهان و آبادان و تهران از بزرگترین فرد گروه که با همسر و دختر و پسرشان بودند تا آن کودک ۶ ساله که برای تک تک ما نقاشی کشید و هدیه کرد و چند زوج جوان همراه که باعث شادی وگرمی جمع شدند و عکاس حرفه ای آقای حسین گله داری از همراهان ما که با صدای زیبایی در تاج محل آواز خواند و صدایش همه جا پیچید و همراه اصفهانی که با طنز کلی جمع را خنداند و خواننده جوان که به نام محمد گرانقدر چند تا از ترانه های آلبومش را اجرا کرد که آرزوی موفقیت برای ایشان دارم
همچنین از سایر دوستان که هر کدام به نحوی باعث شدند این سفر برایم بیاد ماندنی و خاطره انگیز باشد
سپاسگزارم
یعقوبی (پریا)
تیر ماه ۹۶

کبوتر


دلم گرفته
فقط تو میدانی چه مرگم است
غصه ام می شود
وقتی نمی دانم این روزها چه کسی مهمانت می شود
و درخانه جدیدت پذیرای کدام عاشقانه ها هستی
و با بوسه هایت کدام دست را بدرقه ای ؟
و اما ..
بی تو
من برای کبوترم هرشب گریه می کنم
در سکوت
به تلخی ضجه های شب عاشورا
می دانم ...
خودم با باد رفتم ...
پاییز را باور کردم ...
تو !
در بهار...
پاییز را باوراندی ام ..!
یعقوبی(پریا)
۱۵تیرماه۹۶

مشاعره

Hosein Galehdari:
شعر این است
جمله های عرق کرده ای که شجاعانه بر می خیزند
و در زلال اشک های هر شب غرق می شوند
و با آفتاب هر صبح خشک می شوند و ترک می خورند
و دوباره متولد می شوند

(تکه ای از شعر اخلاص)
کوچیک شما ( بی نام)

 

رنگین بی رنگ:
👏👏👌👌🦋💐
شعر حرفهایم بود با تو
وقتی نتوانستم عشق را با نگاهم دعوت کنم به آفتاب
وقتی کلام کوتاه آمد نتوانست با دریایی از آرزوهایم پیوند بخورد
وقتی با چشم می بینم
زیبایی ...
خود را به دست های باد می سپارد که بفروشدش
راستی اگر شعر نبود خیلی ها لال بودند
در سکوت ابدی نامردمی ها
جهالت
گستاخی
خیانت
کدام واژه را می توان عاریه گرفت ؟
جز شعر
شعر سکوت خاموش و جاری ناگفتنی های من است
"در دنیایی که تا چشم کار می کند دیوار است و دیوار است و دیوار "
یعقوبی(پریا )
۱۰تیر۹۶

 

Hosein Galehdari:
دفتر شعر من سفره بهانه های من است
که در وسعت این عشق
رکعت وار زمزمه می شوند
من تو را نماز می گذارم
نمازی به وسعت گلدسته های فلک
همچون شبنم افتاده به گلبرگ ها
بهانه ها
و طرحی می زنم آسمان ذهن تو را
افسوس
که تو از کلمات من هم منزه تری

 

رنگین بی رنگ:
🦋💐👏👏
دفتر شعرت را بهانه می شوم
نه به رکعتی و نمازی
که همه گریزم
از سجده گاه
و روزی اگر بلغزم بر برگی
ناخود آگاه من خورشید چشم هایی ست
که می خواندم به رویاهایم در کودکی
آنجا که اندیشه هایم به زمین می رسد
و من به خاک وفادارم
هنوز ...
و شاید
شاید ...
افسوس ...!
یعقوبی (پریا)
۱۰تیر ۹۶

جا ماندم

من هنوز دلتنگ توام
گرچه رفتم
جا ماندم عزیز
خوب میدانی دلم را نبردم
پاهایم را جا گذاشتم
و چشم هایم
همون که می گفتی جلدش شدی
به گردن تو آویزان شده است
نگاه کن
به طلوع نگاه کن
حتی به غروب که دلتنگیم را بر دوش می کشد
به ستاره ها که هیاهوی خاموش شب را در آغوش می کشند
به قطرات باران شیشه های پنجره
همه چیز نام تو را زمزمه می کنند
تا من بتوانم با رویای نوازش دستهای تو بخواب بروم
و با لبخند بیدار شوم
من خواب تو را دیدم
باورت می شود ؟
من خواب تو را ببینم !
یعقوبی (پریا)
۸تیر۹۶

پژواک دانش و فرهنگ 

منیره حسینی :این روزها

باران بلوری گشتی:
اين روزها
بي حواس ترين زن دنيا منم
كه در گذر از ميان مردم شهر
با هر عطري به ياد تو
مست مي شوم
و در چهار خانه ي
هر پيراهني شبيه تو
بيتوته مي كنم

اين روزها
هستي وُ نيستي
و ميان بي حواسي هاي معلقم
قدم مي زني

تو را مي گردم
در ميان تمام كساني كه شبيه تو نيستند
و سراغ تو را
از شلوغ ترين خيابان هاي شهر مي گيرم

نيستي كه نيستي
و من
بي حواس ترين زن دنيا
كه هر چه مي كنم
حواسم از تو
پرت نمي شود كه نمي شود

#منیره_حسینی
#این_روزها...✌️

آداب همسفری


سفر راز قشنگی در خود دارد
خیلی چیزها می بینی
با خیلی ها آشنا می شوی اما هیچی جای یک همسفر خوب رو نمی گیره
اگر غمگین باشی می خنداندت
اگر حواست نباشد تو را صدا می زند
به صحنه های خوب که برسد با تو شریک می شود
اگر با دیگران دوست شوی حسادت نمی کند
برتری جویی و خودنمایی نمی کند
به تو آرامش می بخشد حتی در بحران ها
در هر حالی ادب و احترام یادش نمی رود
شکاک نباشد اگر کلمه ای و واژه ای را بد بشنود و یا حتی درست بشنود از کوره در نمی رود
سرت منت نگذارد یعنی اول با پیشنهاد خودش کاری انجام دهد بعد در مواقعی بگوید که مثلا فلان جا من این کار رو کردم یعنی فکر کند انگار آدم خودش توانایی نداشته
تعارف الکی نکند
دنبال تحسین و تشکر و مدیون کردن نباشد
راحت باشد
مردم را برای خودشان دوست بدارد نه به اندازه منافعی که دارند
دیگران را دست نیندازد و انتظار داشته باشد منم بخندم یا همکاری کنم
خرافی نباشد که اگر به شوخی حرفی زدی وحشت کند و...
برای پول آنقدر ارزش قایل نباشد که اگر برای پولش اتفاقی بیفتد چنان وحشت کند که یادش برود دارد چه می گوید
خود فریفته نباشد که حتی در یک عکس
با احساس دوستی کنارت نباشد بلکه به فکر فیگور خودش باشد
کنترل رفتار داشته باشد و جیغ جیغی نباشد
از تهمت و کنجکاوی در امور خصوصی دیگران خود داری کند
جنس مخالف برایش وسیله راحتتر رسیدن به اهدافش نباشد
شهامت عذر خواهی در جاهای لازم داشته باشد
و سوءاستفاده را به حساب زرنگی نگذارد
اگر این همسفر باشد همون یار و یاور همیشگی انسان شاید همسر آدم باشد
و یا رفیقی که سالها می شناسیش
واقعا باید از نو کیسه ها دوری کرد
که اگر قدمی برایت بردارند در حد یک
پرس و جوی اینترنتی فکر می کنند شق القمر کردند و تو اگر حرمت نگه داری و نخواهی دهن به دهن بشوی خیال می کنند پیروز میدان هستند و خطرناکتر این که با طعنه نزد دیگران می خواهند بگویند خیلی نگرانت بوده اند و یا احساس مسئولیت کرده اند
البته زمان دوستی ها را می سازد نه کلام این و آن
ای کاش دنیای قشنگی که آدم از بعضی ها می سازد خراب نشود
و چه خوب تجارب زندگی چشم و گوش آدم را باز می کند گر چه تلخ و کشنده
یعقوبی (پریا)
۶تیر۹۶

پژواک دانش و فرهنگ 

جواب تسلیت


سپاسگزارم خانم سیاوش عزیز
انگار خواهرم را از دست دادم
چون هم معصوم بود هم دوست داشتنی و سالها هم با بیماری درگیر بود اما تا آخرین لحظه امید به زندگی و عشق به خانواده و دوستان در نگاه مهربانش موج می زد گله نکرد اخم نکرد کم حرف می زد اما لبخند شیرینی داشت و نگاه معصوم و بی گناه
همه دوستش داشتیم و قرار ما دوستان خونه اش بود هر بار دونفر از ما بهم قرار میذاشتیم می گفتیم بریم خونه فاطی
هر وقت جمع می شدیم این اواخر که نمی توانست بیاید همه ی آرزوی ما این بود که دفعه بعد با فاطی
بارها خوب شد به جمع دوستان برگشت و ما جشن سلامتی اش را گرفتیم و خوشحال می شدیم اما باز نگران بازگشت بیماری اش بودیم تا این که دیگر
از زمستان دیدیم دوست ما آرام آرام دارد
انگار خوب نمی شود بهتر نمی شود اما
ما می رفتیم باز با همان امید و لبخند پذیرای ما بود
از همسرش سپاسگزاریم که سالها یار و یاور و غمخوارش بود
همسرش که هر هفته تقریبا یک پا بیمارستان تهران و هر روز یک پا مدرسه و یک پا پرستاری از همسرش
و با روی گشاده با ما و فامیل روبرو شد
می خواهم از این مرد بزرگ سپاسگزاری کنم که مثل دختر و مادر برای دوست ما انرژی گذاشت
الان در گروه ما نیست که ببیند اما همین جا می توانم از چنین مردانی سپاسگزاری کنم
🦋💐🙏🙏🙏

زنجیر


تنها به همین دست ها
چشم دوخته ایم
زنجیر را نمی پذیریم
زنجیر خواهیم شد
دیر و زود دارد
سوخت و سوز که ندارد
یعقوبی (پریا)
۲۳خرداد۹۶

زندگی نامه :#آنتونیوگرامشی


توده ی بی تفاوت اجازه می دهد گره هایی بسته شود که هنگامی باید آن ها را گشود تنها به وسیله شمشیر می توان از هم دریدشان و اجازه می دهند مردانی به قدرت برسند که پس از مدتی تنها به وسیله شورش می توان سرنگونشان کرد. « آنتونیو گرامشی (به ایتالیایی: Antonio Gramsci) (زادهٔ ۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در ساردینیا، ایتالیا - درگذشتهٔ ۲۲ آوریل ۱۹۳۷ در رم، ایتالیا) فیلسوف، انقلابی، و نظریه‌پرداز بزرگ مارکسیست، و از رهبران و بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. گرامشی از تئوریسین‌ها و مبارزان ضدسرمایه‌داری و مفهوم‌پرداز نظریه و اصطلاح مشهور هژمونی (فرادستی/ فرادستی فرهنگی) است.
زندگی :گرامشی در خانواده‌ای از طبقهٔ متوسّط پایین، در آلس، واقع در جزیرهٔ ساردینیا، ایتالیا به دنیا آمد. در هنگام کودکی گاهی از مدرسه فرار می‌کرد تا کمک خرج خانواده‌اش باشد. وی به سبب قوزی که بر پشت داشت از سوی همکلاسان و دوستانش مورد آزار قرار می‌گرفت و همین باعث شد تا به انزواء پناه ببرد و به مطالعهٔ تاریخ و فلسفه بپردازد.
در نه سالگی دبستان را ترک کرد و به کار مشغول شد. بعدها دوباره تحصیلات خود را در رشتهٔ زبان‌شناسی ادامه داد و از همین دوران رفت‌وآمد را به محافل سوسیالیست ایتالیا آغاز کرد. در ۱۹۱۶ در روزنامهٔ آوانتی ارگان بعدی حزب کمونیست ایتالیا مشغول به کار شد. در همین سال‌ها و به‌دنبال پیروزی انقلاب در روسیه، ایتالیا نیز دستخوش نا آرامی شد و شورش معروف شهر تورین با خواست «صلح و نان» درگرفت. در ۱۹۱۹ و در کنگرهٔ بولونیا، گرامشی خواهان آن شد که حزب سوسیالیست ایتالیا به انترناسیونال سوم که لنین بنیان گذاشته بود بپیوندد. در مارس ۱۹۲۰ کارگران کارخانهٔ فیات در تورین دست به اعتصاب بزرگی زدند. گرامشی ضمن پشتیبانی از اعتصاب، از موضع حزب سوسیالیست در این مورد به‌شدّت انتقاد کرد. در ماه‌های اوت و سپتامبر همان سال اعتصاب گسترش یافت و کارخانه‌های تورین به اشغال کارگران درآمد که با تجربهٔ شوراهای کارگری همراه بود. انتقادهای گرامشی به حزب سوسیالیست همچنان شدّت گرفت تا سرانجام به انشعاب حزب در کنگرهٔ «لیوورنو» و تشکیل حزب کمونیست ایتالیا در ۱۹۲۱ انجامید. در ۱۹۲۳ به عنوان نمایندهٔ حزب کمونیست ایتالیا به مسکو رفت و در همان‌جا با یک دختر روس به نام جولیا شوخت ازدواج کرد. این دوران همچنین دوران رشد فاشیست‌ها در ایتالیا و حملات آنان به کارگران بود. گرامشی در ۱۹۲۴ به نمایندگی پارلمان برگزیده شد و به ایتالیا بازگشت و در همان سال دبیر حزب کمونیست ایتالیا شد. در ۱۹۲۶ و طی اختلافاتی که درون حزب کمونیست ایتالیا پیش آمده بود، گرامشی از خط مشی تشکیل یک بلوک ضد فاشیست پشتیبانی می‌کرد و در همان سال در نامه‌ای به رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی خواهان آرام‌کردن اختلاف‌های درونی آن حزب شد.
او در سال ۱۹۲۶، به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی زندانی شد و دادگاه حکومت فاشیستی او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد. روز ۸ نوامبر ۱۹۲۶ گرامشی بازداشت و به زندانی در میلان منتقل شد. در دادگاه به بیست سال و چهار ماه زندان محکوم شد و در شرایطی که به‌شدّت بیمار بود به زندان توری منتقل شد. از ۱۹۲۹ وسایل لازم برای کار و نگارش را در زندان به دست آورد و از همان‌جا نوشتن آثاری را شروع کرد که بعدها به «دفترها» و «نامه‌های زندان» گرامشی معروف شد. گرامشی از زندان نسبت به خط‌مشی چپ‌روانه انترناسیونال کمونیست که سوسیال‌دمکرات‌ها را «سوسیال فاشیسم» معرفی می‌کرد و سیاست «جبههٔ واحد» را کنار گذاشته بود، انتقاد کرد.
در ۱۹۳۲ بیماری گرامشی تشدید شد ولی مقامات اجازهٔ انتقال او به بیمارستان را نمی‌دادند. در اکتبر ۱۹۳۳ و بر اثر یک مبارزهٔ جهانی سرانجام گرامشی به یک درمانگاه انتقال یافت. سال بعد به بیمارستانی در رم منتقل شد. در ۲۱ آوریل ۱۹۳۷ گرامشی به‌طور رسمی آزاد اعلام شد. یک هفته بعد در ۲۷ آوریل آنتونیو گرامشی در همان روزی که برای بازگشت او به ساردینیا در نظر گرفته شده بود و در سن ۴۶ سالگی درگذشت.
بنیتو موسولینی سیاست‌مدار حزب فاشیست ایتالیا وی را مغز متفکّر حزب کمونیست ایتالیا می‌شمرد و او بود که باعث شد گرامشی سال‌های بسیاری را در زندان‌های رژیم فاشیستی بسر برد 

زندگی نامه:میرزاده عشقی


من كه خندم نه بر اوضاع كنون مي خندم
من بدين گنبد بي سقف و ستون مي خندم
تو بفرمانده اوضاع كنون مي خندي
من بفرماندهي كن فيكون مي خندم
همه كس بربشربوقلموني خندد
من بحزب فلك بوقلمون مي خندم
خلق خندند به هر ابله رخساري ومن
برخ اين فلك ابله گون مي خندم
هركس ايدون بجنون من مجنون خندد
من بر انكس كه بخندد بجنون مي خندم
انچه بايست بتاريخ گذشته خندم
كرده ام خنده بر اينده كنون مي خندم
هر كه چون من ثمر علم فلاكت ديدي
مردي از گريه من دلشده خون مي خندم
بعد ازين مي زنم از علم وفنون دم حاشا
من به هرچه بتر علم وفنون مي خندم .
« میرزاده عشقی (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران)، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه نویس دوران مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود؛ که در دوره نخست وزیری رضاخان، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه به شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. »

#کی_واسی...


هطو قارم ،می دیل تنگه تی واسی
بوشوم از تی محل، نانی چی واسی
تی خوابه بیدابوم ، عوضه بوسی
دپرکسم، بیدم آخر کی واسی...
#یعقوبی_پریا
۱۷خرداد۹۶

دلیل ازدواج

 

دختر بستنی را آرام آرام به لبهایش نزدیک می کند و دهانش را ماهرانه باز می کند تا روژ لبش پاک نشود و هر بار که بستنی را می بلعد مژه های بلند ریملی اش با نرمی روی هم می لغزند
بستنی با رنگهای قشنگی تزئین شده و سالن پر است از دختر پسرهایی که کمتر مثل خودش احساس خوشبختی می کنند شاید دوستی هایی که همین امروز شروع شده و تا فردا تمام شود و یا کمی بیشتر. اما اون با همسرش اینجاست مردی مغرور و زیبا و سخت گیر در ازدواج
این را بعد از ازدواج از دوست و فامیل خودش شنیده است
ناگهان کنجکاوانه با نگاه شیطنت آمیزی
می گوید :
راستی !...
عزیزم !چی باعث شد با من ازدواج کنی ؟
پسر تا همین لحظه قبل به همین فکر می کرد با دختران زیادی به همین مکان آمده بود دخترانی که خیلی،تلاش می کردند دلش را به دست بیاورند اما نمی توانست زیاد دوام داشته باشد می گفت خودتون باشید اما وقتی آنها با او راحت بودن حس بدی پیدا می کرد اقرار می کردند ماشین و قیافه و پول و هدیه هایش را دوست دارند
بعد از جدایی بعضی مدتها گریه می کردند و بعضی لبخند تمسخر آمیز می زدند و بعضی بی تفاوت می،گذشتند و حتی بعضی عصبانی می شدند اما دست خودش نبود خیلی ها در گوشش خوانده بودند تو مواظب باش فریب نخوری ...
دختر مشتاقانه منتظر بود ...
راستش فقط یک پیام تو
چه پیامی؟
راستش وقتی به تو گفتم من یک پراید دارم و یک قیافه معمولی و کارمند یک شرکت ساده ام
تو گفتی نگران نباش باهم کار می کتیم به همه چی می رسیم عزیز
و برق شادی در نگاه پسر درخشید
و دختر کم کم شادی با این پاسخ از چهره اش محو ...و...محو شد
این جواب سرکاری بود و اون پسر را از قبل می شناخت ...
لبخندی زد و با ژست عاشقانه چشم در چشم همسرش،بستنی را به دهان برد و مواظب شد روژ لبهایش پاک نشود و قاشق را طوری بگیرد که انگشتان بلند و ناخن ها ی بنفش رنگش در یک ردیف باشند تا یک عکس سلفی قشنگ و با کلاسی بگیرد ....
#یعقوبی_پریا
۱۴خرداذ۹۶

#فقط_یک_خواب_بود


پیش مادر رفتیم
تو راه هیچ حرفی نزدی
کاملا دم ایوان خونه از ماشین پیاده شدی رفتی
برادرم گفت نباید مزاحم میشدم
دردش را فهمیدم
و من هم دروغ گفتم اونم فهمید


انگار سویچ دستم ماند
دیگر برنگشتی
یک لحظه با خودم گفتم تو بر میگردی
حتی به خاطر ماشین هم شده
بر میگردی


به دنبالت راه افتادم
ندیدمت
انگار گم شدی
انگار اصلا با من نبودی
چند لحظه پیش


چه شد به دیدن مادر رفتیم !
راستی چرا اصلا حرفی نزدیم !
پس چرا پیدایت نیست !
الان بیدارم


با خودم میگم :
تو برای گرفتن سویچ بر میگردی...؟
#یعقوبی_پریا
عصر۹خرداد۹۶

یادی از گذشته


هر واژه ای و اتفاقی مرا به یاد تو می اندازد
از خواب پا میشم "سلام عزیز ،صبح بخیر"
صبحانه می خورم یاد حلیم و کله پاچه خوردنمون می افتم
ظهر که میشه میگم یک غذایی درست کنم بیام منتظر بمونم
و...
غروب میشه یاد اولین پیام زیبایت "غروبت دلتنگ نباشه عزیز"
شب میشه ساعتها به گوشی چشم می دوزم "شب بخیر عزیز میبوسمت"
بعدش تو خوابهایم
بازار میرم "بابایی اینو میخری؟"
لباسی میپوشم که شاید اتفاقی دیدمت ...
تازه کدام لباس را بپوشم که تو در خریدش نباشی
رستوران غذایی رو سفارش میدم با هم می خوردیم
با ماشین همون مسیر همیشگی مون رو میرم
همش دوستی رامی ببینم که بتوانم از تو حرف بزنم
در شعرم هستی
در داستانم
در خواب و بیداری هایم
پس من چه کردم با خودم
تو که تنبیه نشدی
عجیب است من با ندیدنت
#خودم_را_تنبیه کردم
شاید #بهانه_رفتنت را #هدیه ات کردم عزیز
شاید این فرصتی شد برای تو ...
در ماه تولدت
#تولدت_مبارک_عزیز
#یعقوبی_پریا
پنج شنبه۱۱خرداد۹۵

نگاه بارانی


دست در دست موهایت
در نگاه بارانی ات
راه افتادم
پلک هایت را باز کن
#دست هایت را از من نگیر
حتی اگر هزاران بار از چشمت #افتادم
#یعقوبی_پریا
۱۱خرداد۹۶

بادبادکم


من#بادبادکی دارم
که از دور تماشا می کنم
چون مال من نیست
گاهی وقتا اتفاقی روزگار به دستم می دهد
و حتی وقتی دارمش شاد نیستم
انگار هر لحظه می خواهند از من بگیرند
جالب است...:
این بادبادک هم بدش نمی آید؛
گاه گداری مهمان خنده ها و شادی های دیگران شود
و فکر کنم پیش هر کس که باشد خوش است
و من...
همین باد بادک را از زندگیم حذف کردم
آخر شنیدن خنده ها و فریاد های شادی دیگران با او غصه دارم کرد
آخر خیلی دوستش دارم
اینک...
منم
تنها
گوشها و چشمهایم بسته شدند
نه می توانم بشنوم نه ببینم...
فقط ...
بتازگی پروازش می دهم
با او می خندم
پرواز می کنم ...
فقط...
فقط در رویاهایم ...
#یعقوبی_پریا
۱۱خرداد۹۶