آخرین وسوسه مسیح


آخرین وسوسهٔ مسیح (به یونانی: Ο Τελευταίος Πειρασμός) داستانی از نیکوس کازانتزاکیس نویسنده یونانی است که اولین بار در ۱۹۵۱ منتشر شد.
این کتاب دارای دیدگاهی «انسانی» و «زمینی شده» به شخصیت عیسی است که پس از انتشار کتاب به شدت مورد اعتراض دستگاه کلیسا و همچنین مسیحیان قرار گرفت. دیدگاه زمینی کازانتزاکیس به مسیح به گونه‌ای است که برای وی احتمال فریب خوردن از شیطان و اسیر وسوسه‌های نفسانی شدن را قائل شده بود. این دیدگاه به فردی که تمامی مسیحیان وی را «خدایی که جسم پوشید» می‌دانند به شدت کفرآمیز تلقی شد. صالح حسینی این کتاب را به فارسی برگرداند و انتشارات " نیلوفر " در تهران ، برای اوّلین بار آن را در سال ۱۳۶۰ خورشیدی ، منتشر کرد. مارتین اسکورسیسی در سال۱۹۸۸ میلادی ، فیلمی با همین عنوان از روی کتاب ساخت.
بریده‌ای از کتاب :
این بخشی از رمان " آخرین وسوسه مسیح " ، با ترجمه ی " صالح حسینی" است:
«لحظه لحظهٔ زندگی مسیح جدال و پیروزی است. او جادوی شکست ناپذیر لذت‌های ساده ی انسانی را تسخیر کرد. او بر وسوسه‌ها چیره شد و با تبدیل کردن ذره ذره «گوشت تن» «به خون جان» عروج کرد. مسیح با فراز آمدن به «گولگوتا» از صلیب بالا رفت. توضیح اینکه گولگوتا و در برخی ترجمه‌ها : «جُلجُتا»، نام تپه ایست که عیسی مسیح را بر بالای آن به صلیب کشیدند و معنای لُغوی آن به قول اناجیل اربعه، کاسه ی سر می‌باشد!
امّا آنجا، در فراز گولگوتا و بر بالای صلیب هم، مبارزه ی او پایان نپذیرفت: «وسوسه» -«آخرین وسوسه»- بالای صلیب در انتظارش نشسته بود. در پیش دیدگان بی فروغ مصلوب، روح ابلیس در یک لمحه، چشم انداز فریب آلود زندگی آرام و دلنوازی را بر او گشود. مسیح پنداشت که جادهٔ راحت و نرم انسان‌ها را در پیش گرفته‌است : عیالمند شده و مردم دوستش می‌دارند و احترامش می‌نهند. و اینک که پیرمردی گشته، در آستانهٔ در خانه‌اش نشسته‌است، و همچنان که تمناهای دوران جوانی خویش را به یاد می‌آورد، لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش می‌بندد. او، در گزینش جادهٔ انسان‌ها چه باشکوه و عاقلانه عمل کرده بود!
راستی را که نجات دنیا دیوانگی بوده‌است و فرار از محرومیت‌ها و شکنجه‌ها و صلیب چه لذتبخش! این «آخرین وسوسه» ای بود که در لمحه‌ای کوتاه به سراغ ناجی آمد تا لحظات واپسین را بر او پریشان سازد. امّا ، به ناگاه مسیح سرش را با شدّت تکان داد، چشمانش را گشود و دید : نه!... سپاس خدای را که خائن نبود، که پیمان شکن نبود. او از عهدهٔ انجام مأموریتی که خداوند خدا، بار امانتش را بر دوش وی نهاده بود، برآمده بود. او عزب مانده و شهد گوارای زن و زندگی را نچشیده بود. او به اوج ایثار رسیده بود : به صلیب چهارمیخ شده بود.
با رضامندی دیدگانش را فروبست.
پس آنگاه نغمه ی بزرگ پیروزی سر داده شد : «وظیفه به انجام رسیده است!»
و مسیح گفت : وظیفه‌ام را به انجام رسانیده‌ام، به صلیب کشیده شده‌ام. و در دام وسوسه نیفتاده‌ام».
منابع :
آخرین وسوسهٔ مسیح، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمهٔ صالح حسینی، چاپ اوّل، پاییز ۱۳۶۰، صفحه ی ۹

رنگین بی رنگ:
جالب بود
جالبتر که در پایان وسوسه را شکست می دهد
انتظار داشتم آنجا هم به وسوسه جاودان شدن دوست داشته شدنش بیندیشد 😊
آخر انسان جاودانه شدن را دوست دارد
و نمی خواهد مرگ را باور کند 👌🙏
البته با توجه به اشکال تراشی کلیسا
نظر دادم که اگر چنین پایانی میداشت چه می کردند 😊🙈
یعقوبی(پریا)

۲۳اردیبهشت۹۶

 یاد پدر


پدر که نیست انگار زندگی می شود
یک مصیبت دائمی
هر روز به آفتاب نگاه می کنی اما انگار یک ابر همیشه جلوی نگاهت آماده ی بارش باشد
پدر که رفت اول باور نکردم هر بار خانه ی خالی از وجودش سکوتش را به رخم می کشید اما من لبخند بر چهره ام می نشست که پدر در باغ است دارد به گلها آب می دهد
یا شاید دارد شاخه های درختان حیاط را هرس می کند
من باور نمی کردم نباشد لابد دارد حیاط را "کیشخال "می زند و آب پاشی می کند
یا شاید رفته دیوار چاه را مرمت کند
شاید بالای درخت دارد برای مهمانهایش آلوچه می چیند
یا روی شاخه ی آزاد دار برای بچه ها تاب می ببندد
آهان ...
پدر با چوب نازک توت ،دارد سبد می بافد که علف را روی خاک واسه "کلاچی گاو"نریزد
و یا شاید "سیاه مانده"را نگه داشته" آوجی" شیرش را بدوشد .
بیجار سر "مرز" می کند لابد
یا سر موتور آب دهی است ...
اما
وقتی ظهر می شود و دست فروشی اگر عبور کند سر سفره ما مهمان نمی شود... و یا غروب صدای آوازش نمی آید " ننه جان بیه"...
کارگرها در باغ چایی داستان های شاهنامه نمی شنوند...
صبح زود با صدای بلند الله اکبر نمازش بیدار نمی شوم ...
باور می کنم که پدر دیگر نیست ...😔
یعقوبی( پریا)
۲۳اردیبهشت ۹۶
تقدیم به شما برادر و استاد گرامی ام جناب آقای دکتر فلاحتی
به مناسبت سفر آسمانی پدر بزرگوارتان
هم دردی ام را بپذیرید .
یاد پدر همیشه عزیز و گرامی ست
یعقوبی

اولین عشق


گفته بود اولينَ ش "من" هستم
باورش كردم
افتخار هم ميكردم
اولينِ كسى بودن،آخ كه عجب لذتى دارد!
آهنگ گوش ميكرديم،بغض ميكرد
كافه ميرفتيم،بغض ميكرد
قدم ميزديم،بغض ميكرد
حتى لحظه اى هم كه بوسيدمش،بغض كرد...
يك جاى كار ميلنگيد
"من شبيهِ اولين ها نبودم..."


علي_قاضي_نظام

گیلکی:شعر میلاد

 

آسمان جه گور خانه بترکست
شوره شور ستاره وارش بوارست
بابا خان جه خنده ترکمان بزه
ایته گوله غومچه بدونیا واشکاوست
یعقوبی (پریا)
۱۷اردیبهشت ۹۶

برگردان به فارسی:
در آسمان رعد و برق زد
بارانی از ستاره بارید
رنگین کمان در آسمان خندید
و غنچه گلی شکفت

تولدم

 

نمیدانم چرا به دنیا آمدم
اما فکر می کنم وجودت
اولین گریه های لحظه تولدم
را به خورشید پیوند زد
که پشت ابرها همچنان می خندم
یعقوبی (پریا )
۲۰اردیبهشت ۹۶

طراح لباس کودک


درود بر شما شاعر گرامی مژگان برنده
آرزوی موفقیت روز افزون شما را داریم در کنار همسر گرامی تان جناب آقای یزدان

 

لحن شما در شعر گرم و صمیمی ست
وزن شعرتان
نگاه و لبخند مهربان تان
در موسیقی دستهایتان بر تار و پود
رنگها و نقش ها
در معماری یک اندیشه بر قامت کودکی

و چه شیرین
بادسترنج تو بازی زمانه را می نگرم
در تماشاخانه ی کودکی

یعقوبی (پریا )
۴اردیبهشت ۹۶

تقدیم به مژگان برنده