خاطره نویسی

دیشب تولد بابک بود
آن قدر خسته بود که نیامد کیکش رو فوت کنه ؛ آخه اون سربازه
تولدت مبارک عزیز



دیشب تولد بابک بود
آن قدر خسته بود که نیامد کیکش رو فوت کنه ؛ آخه اون سربازه
تولدت مبارک عزیز


مسعود جوزی

سه شعر از زندهیاد سعید صدیق
(1394-1341)
انتشار: پزشکان گیل، ش 42، فروردین 1386
سایه 14
شعر امروز گیلان
به انتخاب و معرفی علیرضا پنجهای
شاعر برگزیدهی این ماه: سعید صدیق
تولد: 1341، از پدر و مادری گیلانی در کرمان
کارنامه: بیپناهی وطن ندارد، 1381، انتشارات حرف نو/ من آسمان خودم را سرودهام، 1381، انتشارات حرف نو
اگرچه سعید صدیق در عرصهی چاپ شعر حضور محدودی در نشریات سراسری ادبی داشته است، اما در نشریات گیلانی که بهطور سراسری منتشر شدهاند شعرها و مقالات قابل اعتنایی از او چاپ شده است. بنابراین شعردوستان پیش از چاپ دیرهنگام دو مجموعه شعر وی، با آثار و ارزش کارهایش آشنایی لازم داشتهاند.
او شاعریست که بسیار خوانده و آگاه به محدودهی کار خود است. از چند بار خواندن شعرهایش نه تنها هرگز مغبون نمیشوید، بلکه لذت بیشتری میبرید.
دلمشغولی او سیاست، فلسفه، موسیقی و بهطور مطلق شعر است. در شعر او فلسفه و روایتهایی از تصاویر زندگی- در مضمونهای عاشقانهی اجتماعی و سیاسی- نمود بارز و حایز اهمیتی دارد.
صدیق سال 1382 جایزهی شعر «کارنامه» را از آن خود کرد. او در حوزهی مدیریت شرکتهای دارویی سالها مشغول بهکار بوده است.
سه شعر از دو مجموعه شعرش را در ادامه میخوانید.
عشق را مجالی نیست…
چون کتابی باز ورق میخورم
باد تفالی میکند:
و عشق
از زیر خاکسترِ
پری شعله میکشد
در سایهاش
دمی
سه زن
چهره میکنند:
مادری: خفته زیر شمد خستگی
خواهری: که چرخ میکند: زندگیاش را
و محبوبی: که نیست بهجز لحظهای
که در غیبتش به آهی میدرخشد
پر نمیماند
بادی که میرود
«من»
مانده باز
در مرزهای شب
شب
شعلهور
از «خویش» میرود
در مرز «ما» و «من»
تعبیر
میشود.
—
دنیا خانهی من است
در آن سوی این رودخانه هم کسی تور خالیاش را از آب میکشد
در آن سوی این آبها هم زمین میلرزد
در آن سوی این کوهها هم کسی با سنگها سخن میگوید
در آن سوی این دیوارها هم کسی دیوار میکشد
در آن سو هم شعر، شاعر را کشته است
در آن سو هم…
اما در آن سوی این مرزها هم
همین آفتاب
در همین آسمان میچرخد
و رویاها یکیست
بیپناهی وطن ندارد
دنیا خانهی من است
—
خزان…
سبز
زرد
زردِ سیر
میآید و میریزد
آجری
سفالی
اخرایی
بر تکتک برگهایی که «دوستت داشتهام»
خزانی رنگ به رنگ
میپاشدم
از آسمان خاکستری
بر بام خانهها
بر افق سربی
بر دریای نهچندان نیلی
و در آغوش میگیرم
همهی آن شهری را که در تو زیستهام
بر خاک میچکم
بر برگ
بر خاطرات مردهی برگ
و رنگهایی که دوست داشتهای
و با باد میپیچم در ترانهای:
شد خزان…
عمر من ای گل…
شد خزان…
سایت خانه ی فرهنگ .وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پرهام5
***** ***** ***** *****
به یاد "سعید صدیق" :
زاغزن ما را چه می پاید!
ابر اندوه
و تگرگ درد
تا بگوید لحظه ی موعود را
با اجل
این کهنه ی نامرد
که رباید بهترین کالای ما
جان را
در نابرابر عرصه ی ناورد
تا به لب هامان نیاید
واژه ی افسوس
در آن لحظه ی محتوم
تو بگو ای دوست!
چه باید کرد؟
داریوش فرض ۹۴/۱۰/۲۶
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پروین یعقوبی.26دی94
در مورد خسیسی و گدا صفتی بعضی پولداران گفته می شود .
روزی روزگاری یك آدم مالدار و ثروتمند كه از همه رقم ملك و اموال داشت ولی خسیس و گداصفت بود ، در یك آبادی زندگی می كرد .
دیگر اهالی این آبادی ، با اینكه وضع مالی خوبی نداشتند ، در كارهای خیر ، مانند ساختن مسجد امامزاده و غیره شركت می كردند و هر كدام مبالغی خرج می كردند و یكدفعه تمامی اهالی برای ساختن یك امامزاده پیش قدم شدند . از پول اهالی ساختمان امامزاده به نصف رسیده بود . اما چون قدرت مالی آنها كفاف نمی داد نتوانستند كار را به اتمام برسانند .
متولی امامزاده به سراغ شخص پولدار رفت و تقاضای كمك كرد . او قول داد كه باشد همین روزها سهمیه خودم را می پردازم ، متولی هم خوشحال و خندان رفت ، بنا و عمله ای پیدا كرد و این مژده را هم به اهل محل داد .
مردم می گفتند : خدا كند بلكه این امامزاده ساخته شود و نیمه كاره نماند . بعضی ها می گفتند : اگر بدهد درست و حسابی می دهد ، هم ساختمان امامزاده درست می شود و هم یك تعمیری از حمام آبادی می شود خلاصه ، هر كس درباره او حرفی می زد .
در یكی از روزها كه متولی و بنا و كارگران امامزاده به انتظار ایستاده بودند ( مردك خسیس چند تا از قاطرهایش را پوست و روغن بار كرده بود كه به تجارت و مسافرت برود . ) اتفاقاً گذارش از مقابل امامزاده بود . ناگهان یكی از قاطرهایش پایش به چاله ای رفت و به زمین خورد و یكی از پوستهای روغن پاره شد .
آن مرد فوراً زرنگی كرد . پوست را جمع كرد ولی كمی روغن آن به زمین ریخت پیش خودش گفت : این روغن حیف است اینجا بماند
این طرف و آن طرف را نگاه كرد و متولی امامزاده را دید آنها را صدا كرد .
متولی بیچاره به كارگرها گفت : دست به كار شوید كه ارباب پول آورده و دوان دوان پیش ارباب آمده و سلامی كرد و گفت : خدا عز و عزت ارباب را زیاد كند گفتم : بناها دست بكار شوند . مرد خسیس با خونسردی گفت : ببین آنجا قاطرم به زمین خورده و یكی از پوستهای روغن پاره شده است و مقداری روغن ریخته ، برو آنها را جمع كن و خرج امامزاده كن .
این هم سهمیه من برای امامزاده ! متولی نگاه كرد و دید خاك فقط كمی چرب شده است بدون اینكه جوابی بدهد پشیمان و ناراحت برگشت و بقیه پرسیدند : پس پول چطور شد ؟ متولی گفت : ای بابا ول كنید ، بس كه دویدم پدرم درآمد ، یارو روغن ریخته را نذر امامزاده كرده .
*سید*.وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ 25دی94
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
امی زبان ماری، خاموش نَبه
-تا دور بوبوستی تُو از اَ حوالی
میگی مَرا تی گب نمی شه حالی؟!
-تی زاکَ یاد دیهی تو لهجه فارسی
هَسَ بوبوستْ گیلکی بی کلاسی؟
-نسل جدید در اَمی مورد چی گه؟
آیندگانِ هویت پس چی به؟
-چِره باید کاری کودن اشتباه
تا ببه گیلکِ اصالت تباه؟
-اَ خاکِ گیلان امی پِر و ماره
گیلکی هم امی پیله براره
-برار مگر برارَ از بین بره؟
به عاقبت فکر بوکودی هیذره؟
-به روزی که گیلکی از بین بشه؟
جواب آینده یَ پس کی دِهه؟
-زبان گیلکی می افتخاره
از امی تاریخ، ایتا یادگاره
-تاریخی که پُر از دلاوران بو
میرزا کوچک، ایرانِ قهرمان بو
-شیون، اَمی شاعرِ شاعران بو
محمودِ نامجو، پیله پهلوان بو
-اوشان که گیلکانه افتخارید
مایه ی عزت امی دیارید
-تُو هم بیا با هم همه دست به دست
امی گیلانَ چکونیم بی شکست
-بیا اَمی زبانَ حرمت بَنیم
کوچی زاکانَ گیلکیَ یاد بَدیم"
سید .وبلاگ دانش و فرهنگ .
با تو که باشم دریا آبی آبی ست
زندگی با تو مثل کودکی ست
دوست خوب من!
خاطرات با تو بودن ساحل جوانی ست
تابستان 94
انزلی ساحل جفرود
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پروین یعقوبی .تابستان 94
دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
دلم بی رنگ و بی روح است
دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!
دلم با تو فقط پرواز می خواهد ...
وبلاگ دانش و فرهنگ
ﺍﯾﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻣﻮﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﺎ ﺭﺷﺪ ﻭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺗﻮ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ. ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ؛ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ🌿
وبلاگ پژواک دانش وفرهنگ.پرهام
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
مردی اواخر پاییز از تهران به گیلان امده بود.شب چله بزرگ زمستان،میزبان او بعداز صرف شام،میوه کونوس حاضر میکند ومیهمانکه تا کنون ان میوه را ندیده بود به تبعیت از میزبان خود میخورد و از مزه اش خوشش می اید .موقع برگشتن مقداری از ان را با خود به تهران میبرد .شبی که او وارد خانه اش شده بود.بستگان او از امدنش با اطلاع شده بودند و برای خیر مقدم امده بودند.وتازه از سفر رسیده،سوغاتی گیلان راحاضرمیکند وحاضران هم میخورند و از مزه اش تعریف میکنند.سپس نام میوه را میپرسند مسافر گیلان هر چه فکر میکندمیبیند نام میوه را فراموش کرده،حاضران اخرین نتیجه ای که میگیرند این بود که این میوه از گیلان بوده است نام میوه از گیل شد. اکنون فارسی زبانان به کونوس ،ازگیل میگویند. از کتاب محمد ولی مظفری
پژواک دانش و فرهنگ .سید .18 دی 94
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#يه_جرعه_کتاب
از داستان مردى که "رى بردبرى"را ازیاد برد
🌸
*روش های علاقمند کردن کودکان به مطالعه 👶📘👦📗👧📕
✅بخش دوم:
اطلاعاتى را كه از مطالعه به دست مى آوريد، تقسيم كنيد.
شما روزانه از مطالبى كه مى خوانيد، چيزهايى مى آموزيد. پس چرا آن را با خانواده خود در ميان نگذاريد؟
اين مطالب مى توانند جرقه يك بحث يا گفت وگو را بزنند.
بعضى از بچه ها بيشتر به هدف سرگرمى كتاب مى خوانند و گاهى از اين كه مى توان با هدف كسب اطلاعات نيز مطالعه كرد، بى خبرند.
اگر اطلاعاتى را كه از مطالعه خود به دست مى آوريد با فرزندانتان در ميان بگذاريد، مى توانيد آنها را براى خواندن به قصد كسب اطلاعات آماده كنيد.
با اين كار به بچه ها مى فهمانيد كه به آنچه مى خوانيد علاقه داريد و دوست داريد آنها نيز به آن علاقه مند شوند.
@gilanpl
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .
18دی94
*
روش های علاقمند کردن کودکان به مطالعه 👶📘👦📗👧📕
✅بخش اول:
"مطالعه را باهم تجربه کنيد"
اگر مى خواهيد فرزندتان در مدرسه موفق باشد و اگر مى خواهيد به مطالعه عشق بورزد، اگر مى خواهيد فرزندتان را كتاب خوان بار بياوريد، خودتان بايد مطالعه كنيد.
اگر روزنامه صبح را هنگام صرف صبحانه تورق مى كنيد خوب است اما به هيچ وجه كافى نيست . آنچه فرزندتان نياز دارد اين است كه ببيند به طور مرتّب براى خواندن كتاب وقت زيادى مى گذاريد.
اگر خودتان از مطالعه كردن لذت نمى بريد. چطور مى توانيد انتظار داشته باشيد فرزندتان لذت ببرد؟؟؟
اگر وقت بگذاريد و كتاب بخوانيد به طور غير مستقيم به فرزندتان مى گوييد كه خواندن مهم است . اما اگر برايش سخنرانى كنيد و او را پند و اندرز دهيد و برايش موعظه كنيد، هرگز نمى توانيد اين پيام را به او منتقل كنيد.
کتی ای. زاهلر
مترجم:سارا رئيسی
@gilanpl
*انتخاب کتاب مناسب برای کودکان 1 تا 3سال:👶👶👶
در اين مرحله بايد تمرکز خود را بر کتابهای تصويری قرار دهيد؛ تا کودکان با ساختار کتاب و طريقه استفاده از آن آشنا شوند.
محتوا کتاب در اين سن اهميت ندارد چراکه کودکان اين سنين قادر به درک مفاهيم پيچيده نيستند.
کتابهای شعر و کلام های آهنگين پر تکرار برای اين کودکان بسيار جذاب هستند.
همچنين کتابهايی که دارای تصاويری از زندگی روزانه، حيوانات، اشيا و محيط اطراف باشند، بسيار مناسب اند زيرا آنها را با محيط اطرافشان آشناتر می سازند.
#چند_سطر_کتاب_مهمان_ما_باشید #کتاب مارک و پلو
کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد .
هر کس را می بینی ، یک کتاب در دست دارد
و تند تند مشغول مطالعه است .
سن و سال هم نمی شناسد ،
سیاه و سفید و مرد و زن و بچه هم نمی شناسد .
انگار همه در یک ماراتن عجیب گرفتار شده اند
و زمان در حال گذر است .
واگنهای مترو گاهی واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند ، مخصوصا اینکه ناگهان در یک مقطع خاص کتابی گل میکند
و همه مشغول خواندن آن می شوند ...
فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمیگذارد .
شاید برای همین است که پاریسی ها
معنای انتظار را چندان نمی فهمند ،
آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر میکنند .
*انتخاب کتاب مناسب برای کودکان 9 تا 12 سال:🙋🙋🙋
دراين دوران تفاوت هايی در ذائقه كودكان به دليل پسر و يا دختر بودنشان در خواندن كتاب احساس می شود.
برای مثال پسران بيشتر داستان هايی با موضوع شجاعت، ماجراجويی و خطركردن را می پسندند
و دختران کتاب هايی که موضوعات عشق و دوستی و صفا و صميميت دارند را مورد توجه قرار می دهند.
به علاوه کتابهای علمی، تاريخی و افسانه ای بسيار مناسب کودکان اين رده سنی می باشد، زيرا باعث افزايش آگاهی شان در موضوعات و مفاهيم مختلف می شود که اين خود افزايش اعتماد به نفس را برای آنها به همراه دارد.
@gilanpl
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پرهام
غروب جاده پیربازار.رشت
16 دی 94
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پرهام

دی ماه 94
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ .پریا

انيميشن
Danny Boy
Director: Marek Skrobecki
Writer: Marek Skrobecki
انيميشن دني بوي
كارگردان و نويسنده :مارك اسكرو بتسكي
انيماتور: هدي اثني عشري
- بدون سر بودن انسانها در این فیلم نشان از نداشتن فکر است. منظور فقط نابینا بودن و ندیدن نیست در این صورت میشد انسانها را نابینا به تصویر کشید و نه کاملاً بدون سر. بنابراین این مردم نه میبینند و نه حتی فکر میکنند. سری برای اندیشیدن ندارند. برای همین میبینیم که تصادف و مرگ امری بسیار طبیعی و پیش پا افتاده و عادی است. مردم نسبت به مرگ همدیگر بیتفاوتند. هیچ حادثهای چندان ناگوار نیست که خاطر کسانی را مشوش کند. اساساً تا اندیشدنی در کار نباشد خاطر مشوش و دغدغهمندی هم وجود نخواهد داشت. چنین مردمی تمام دنیا را بهسان خود میبینند چنانکه اگر فیلم سینمایی بسازند نه تنها در آن نیز طبیعتاً همة شخصیتها بدون سر هستند، حتی از این بدتر، همه چیز در آنجا وارونه هم به تصویر کشیده میشود، و چون کسی نمیبیند که چه میبیند، هیچکس اعتراضی به این وارونهنمایی ندارد.
- اما در این میان مواجه میشویم با فردی که متفاوت است. سری دارد، و میبیند، و میاندیشد، و به دو دلیل اندوه تمام وجودش را گرفته است. امری که از نگاه غمبارش هویداست. دلیل نخست آنکه نسبت به حوادث پیرامونش نمیتواند بیتفاوت باشد و دلیل دوم، تنهایی اوست. او تنها کسی است که میبیند و میاندیشد و در عین حال هیچ همدم و هم سخنی ندارد که درد او را بفهمد، بتواند با او همدردی کند و یا «درد مشترکی» را فریادگر باشند. وجود حتی یک همدم میتوانست تسلی بخشی بزرگ برای او باشد. اما چنین همدمی وجود ندارد.
- قهرمان داستان در یک اتفاق ناگهانی با زنی برخورد میکند و در این تماس، دلباختة او میشود. موسیقی فیلم از همین جا آغاز میشود. به نشان این که عشق به زندگی رنگ و بویی تازه میبخشد و آن را زیبا میکند. قهرمان داستان دل زن را به دست میآورد، اما زن هنگام لمس بدن او متوجه وجود چیزی متفاوت که بالای گردن او وجود دارد شده، ترسیده و فرار میکند. اکنون دو راه برای قهرمان داستان ما وجود دارد. باید دست به انتخاب بزند. یا به لاک تنهایی خود بازگردد، و یا مانند بقیه بشود. البته این تصمیم آنی نیست، قهرمان داستان ما مدتها پیش، و حتی قبل از آشنایی با این زن، مشغول ساختن گیوتینی برای بریدن سر خود بوده است. معلوم است که پیش از این نیز به خاطر فشارهای روانشناختیِ ناشی از متفاوت بودن و تنهایی به این امر اندیشیده بود که تنها گزینة رهایی از تنهایی برای او فروکاسته شدن به سطح انبوه مردمانش است. حال که نمیتواند تغییری در دیگران ایجاد کند، بهتر است که خود تغییر کند و مانند آنها شود. این امر نمادی از فشار ناپیدا و غیرعامدانه و در عین حال قدرتمند اجتماع بر روان افراد برای فروکاستن همة آنها به یک سطح نُرم است که با ملاک اکثریت تعیین میشود. اما قهرمان ما که تا کنون مقاومت کرده است و در این دو دلی و تردید، تنهایی خود را ترجیح داده است، دیگر حجت را تمام شده میداند. یک دلیل قاطعانهتر یافته است؛ عشق. باری! همواره عشق بر عقلانیت غلبه میکند. قهرمان ما «دلیلِ کافی» خود را یافته است. برای آخرین بار، و همراه با حسرت از پنجرة اتاقش چشمانداز بیرون را مینگرد. چشماندازی که تنها او توان دیدنش را داشت و پس از این، به خاطر تصمیمی که گرفته است، دیگر حتی او هم توان دیدنش را نخواهد داشت. این نگاه، نگاه خداحافظی است. یک خداحافظی همراه با اندوه و حسرت. خداحافظی با دیدن، با فهمیدن. خداحافظی با عقل، و گریختن به دامن عشق برای گریز از تنهایی. قدرت تنهایی آنچنان عظیم است که همواره ما را از عقل به سوی عشق میگریزاند. عقل با تمام چشمانداز وسیع و زیبایی که در برابر چشمان ما میگشاید اگر همراه با درد و اندوه و احساس تنهایی باشد، که هست، توانایی مقاومت در برابر عشق را ندارد، هر چند به قیمت از دست دادن قدرت تفکر و بینایی باشد. بنابراین انسانها همواره عقل را به قربانگاه عشق میبرند. چنانکه قهرمان این داستان نیز چنین میکند.
او نیز مانند دیگران میشود و لنگان لنگان با عصایی در دست میتواند دل معشوق گریزپای خود را مجدداً به دست آورد و مرهمی بر تنهایی خود بگذارد. اکنون! او نیز مانند تمام مردمان شهر خود است. دیگر در این شهر بیگانه نیست. دیگر تنها نیست.
- هنگام وصال این دو دلداده، مردمانی را میبینیم که آنها نیز گویی کسی را میجویند. و ناگهان مخاطب را به این اندیشه وا میانگیزاند که: نکند اینها نیز مردمانی بودهاند دارای سر. و برای رسیدن به معشوقههای خود سرهایشان را قربانی کردهاند؟ شاید کلاههایی که به همراه باد در فضای شهر سرگردانند و همچنین مغازة کلاهگیس فروشی که بسته است، نشانی از وجود چنین دورهای باشد.
حلقه ای از زنجیره مهربانی باشیم.
@avayemehrbani
این متن خلاصه فیلم تقدیم دوست داران اندیشه و مهربانی
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ 13دی 94
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۹
همین که مضطربی
همین که جاری اشکهایت
گاهی غبار دلت را می شوید
همین که آواز می کنی،گاهی
نان،عشق و آزادی
تو زنده ای
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۱۱
بیهوده آسمان ریسمان نباف!
چروک این عشق ریایی
با هیچ اتوی دروغی
صاف نمی شود
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۱۱
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ.
*دعوا سر لحاف ملا بود!
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است .
* كفگير به ته ديك خورده!
براي پختن پلو بمقدار زياد از قابلمه هاي بزرگي به نام ديگ استفاده مي كنند. و از قاشق هاي بزرگي بنام كفگير براي هم زدن و كشيدن پلو استفاده مي شود .
در زمانهاي قديم كه مردم نذر مي كردند و غذا مي پختن ، مردم براي گرفتن غذاي نذري صف مي كشيدند . از آنجا كه جنس كفگيرها فلزي بود وقتي به ديك مي خورد صدا مي داد .
هنگامي كه غذا در حال تمام شدند بود و پلو به انتها ميرسيد اين كفگير در اثر برخورد به ديك صدا مي داد و آشپزها وقتي كه غذا تمام ميشد كفگير را ته ديك مي چرخاندند و با اينكار به بقيه كساني كه در صف بودند خبر ميدادند كه غذا تمام شده است .
كم كم اين كار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتي كسي از آنها سوال مي كرد كه غذا چي شد . مي گفتند از بدشانسي وقتي به ما رسيد كفگير به ته ديك خورد(يعني غذا تمام شد ) .
امروزه از اين ضرب المثل موقعي استفاده مي شود كه مي خواهند به فردي بگويند دير رسيده و ديگر مثل قبل توانائي يا ثروت قبلي را ندارد و قادر به كمك كردن به او نيستند .
سید.پژواک دانش و فرهنگ .
ضرب المثل گیلکی : اگه تو شنبه ای من چهارشنبه یم
ترجمه فارسی : اگر تو زرنگی من از تو زرنگ ترم.
ضرب المثل گیلکی : از لاغری ماهی خوشک غازیان ِ مانه.
ترجمه فارسی : از بس که لاغر است ، شبیه ماهی خشک غازیان است.
ضرب المثل گیلکی : ای نفر شین به طشت خوره ، ای نفرشین به پشم .
ترجمه فارسی : این ضرب المثل برداشتی آزاد از این شعر سعدی است :
یکی را ز ماهی رساند به ماه / یکی را زمه اندر آرد به چاه
ضرب المثل گیلکی : او وخت کی روبار کله آب دبو ، اما چور بیم ، هسه کی ده چور اندر چوریم .
ترجمه فارسی : آنوقتی که همه دارا بودند ما فقیر بودیم ، حالا که دیگر فقیر اندر فقیریم .
ضرب المثل گیلکی : اًنی لحاف تازه بوسـته.
ترجمه فارسی : تجدید فراش کرده . کارش جور شده. نانش در روغن افتاده.
ضرب المثل گیلکی : بج بجه دینه رنگ اوسانه ، آدم آدمه دینه فند اوسانه .
ترجمه فارسی : برنج برنج را می بیند رنگ برمی دارد ، آدم آدم را می بیند فن( زرنگی ، مردرندی ) بر میدارد ( یاد می گیرد).
ضرب المثل گیلکی : می سر بو بو آستانه گمج.
ترجمه فارسی : از حرف زدن زیادت سرم همچو ظرف سفالین آستانه ورم کرد.
ضرب المثل گیلکی : انقده داره کی از انی دوماغ کره فیوه .
ترجمه فارسی : پولش از پارو بالا میرود.
ضرب المثل گیلکی : انی گاب بامو ، امی پرچین سره دیره .
ترجمه فارسی : از آن روزی که گاوش آمده به پرچین ما ریده قوم خویش شدیم .
ضرب المثل گیلکی : انی واسخوسته آدم ، صدسال پاکی ناره .
ترجمه فارسی : کسی که تنه اش به تنه او بخورد ، تا صد سال پاک نمی شود .
ضرب المثل گیلکی : خدا - خره شاخ فاندا، مار ه میجک .
ترجمه فارسی : خدا به خر شاخ نداد، به ما ر مژه .
ضرب المثل گیلکی : آب مرا نشه سیا کلاچه سیفیده کودن .
ترجمه فارسی : کلاغ سیاه را با آب نمی توان سفید کرد؛ ننگ با رنگ پاک نمیشود.
ضرب المثل گیلکی : دیل ده ، بجاره گیل که نیه .
ترجمه فارسی : دل است دیگر،گل مزرعه که نیست .
ضرب المثل گیلکی : گمج گیلی گیلی بوخورده خو نوخونه یبافته.
ترجمه فارسی : خدا در و تخته را خوب به هم جور کرده.
ضرب المثل گیلکی : آدم نان نداره ، ولی ایسم بداره
ترجمه فارسی : آدم نان نداشته باشد ولی اسم داشته باشد
ضرب المثل گیلکی : آدم به گبه ، حیوان به لافند.
ترجمه فارسی : یعنى: آدم حرف سرش میشود ، حیوان طناب و افسار .
ضرب المثل گیلکی : " گاب دکفته بازاره" منه!!
ترجمه فارسی : به مکانی گفته می شود که شلوغ و هرج و مرج باشد.
ضرب المثل گیلکی : کُردُ کلُه نازَ دهی دوشاب پوله یقه گیره .
ترجمه فارسی : نازشو هر چه بیشتر بکشیم روش زیادتر میشه .
گرد آورنده :سید وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ
ای گیله مردان ویریزید بلبل بینیشته دار سر
وقت رعیتی بامو جغلان شیدی کار سر
مناصفه ، مرابعه ، بجه کجه بخوردیمی
غرامت نداریمی مایه باموی بار سر
باغ رمش نداریمی پای چموش نداریمی
خانۀ سر خرابیه فاکون و با تلار سر
کاشتن و پیش کاول زئن ، مرز بجارا واکودن
قوت کرگدن خایه ، خوک پایی بجار سر
نشاست کودن چی مشکله ، ویجین دواره سخت سر
قربان بشم بی کاریه ، قهوه خانه بازار سر
امه بجار چور بوبو ، ارباب غرامت فاگیره
قرضیه رِ اوسه کونه هر ساعت پاکار سر
ارباب اگه داره سند ، اجاره نامه تا بصد
حاشا کونم بَدَل بزه ، کی نیشته بو قراره سر
هزار و بیست قوتی برنج از ده قوتی ویشتر ندم
شاه کیه ، حاکم کیه ، ارباب بشه خو کار سر
مشروطه تا به کار بامو ، اَمه ارباب برار بامو
اَمه نمک درار بامو ، کنار بوشو مستأجری
کسی نتانه زور گودن ، بگور بوشو سر دارِ سر
اوی پلاپچ ایچی گویم تو می گَبه کسی نگو
لا بالشِ کروج با نَن امشب دارم فرار سر
امشب خروس خوانه ویریز تاریکیه شبَ بیشیم
بیدار نوبوسته که خدا کویا ایساییم کنار سر
فله جبد بزن بنه تخم جو بریم و شیم
رخت بقچه صفر فدن ، حصیر نهم تی بار سر
هر چی بگفتم س ر بسر بامو مرا آخر به سر
شاعرکِ فقیره کِ گوشه نشینه زاره سر
واگردان متن به گیلکی:پ .یعقوبی
مهر94
ایدامه داره
وبلاگ پژواک دانش و فرهنگ
آغوز بازی = گردو بازی
آغوز دار = درخت گردو
آمختن = تربیت کردن
آهین = آهن
ایسان = وایستادن
ازازیل = شیطان ، نا آرام
اجیک = کرمهای ریز
اوشتر = آنطرفتر
اویتا = اون یکی
ایوارکی = به یکباره
النگ = پشت پا
اویستی = هوو
ایاز = شبنم
ایشه = از كلمات اکراه و نفرت
بیشتاو = بشنو، گوش کن
بج = برنج
بجار = مزرعه برنج
بجارکله = محل کشت برنج
بجارمرز = مرز و حد بجار
بج بینی = درو برنج
بوچومسته = خمیده
بلگ = برگ
بینیشته ابجی = دختر در خانه مانده ، دختر ترشیده
پیلی = بزرگ
پاچ = کوتاه قد
پاماله = ردپا
پرکش = لرزش
پساپس = عقب عقب
پلا = پلو
پلاخور = تحت تکفل
پلادهی = اطعام
د
پلُخ پلُخ = قلقل
بوبوخوسه= گندیده
پیچا = گربه
پیسخال = اندک
تومانا واس= تمام شد
توم بجار = خزانه نشای برنج
توشک = هسته
توشكا فيشان= هسته رو بنداز دور
تاشتن = تراشیدن
تاکودن = تا کردن
تاودان = پرتاب کردن
توت کله = باغ توت
تیان = دیگ مسی
جُر = بالا
جاجیگا = جای خواب
جهندم = جهنم
جیگاداهان = پنهان کردن
جیویشتن = در رفتن بی سر و صدا
چوچار = سوسمار
چوم براه = منتظر
خاش = استخوان
خاش والیس = چاپلوس
خون دیمیر = خون مردگی
دست کلا = دست زدن
داز = داس
دسکل = هل دادن
دشادن = روپوش گذاشتن-سر كسي كلاه گذاشتن
دیم پر = سروصورت
رافا = منتظر
رخشن = مسخره كردن
زنمار = مادر زن
زاما = داماد
زواله = سر ظهر
سراجور = سربالا
سراجیر = سرپایین
سگجان = سخت جان
سولاخ = سوراخ
سیا کلاچ = کلاغ سیاه
شیت = لوس-كشك
شاتا = ساده لوح
فاندرستن = دیدن
فاکش = بکش
فیشادن = دور انداختن
فیلفیل = فلفل
فوچومستن = دولا شدن
فادخ فاگیر = بده بستان
فو ووردن = بلعیدن
قابدان = كتري
قوبیل = قبول
کاول = گاو آهن
کخ = کف
کفتن = افتادن
کمربجور = بالاتنه
کمربیجیر = پایین تنه
کمری = كسي كه از ناحيه كمر دچار مشكل است
کوناکون = عقب عقب
کون بکون = پشت سر هم
کونمان = خشتک شلوار
کونوس = ازگیل
گرمالت = فلفل
گولی = گلو
لانتی = مار
لافند = ریسمان
لچ = نوک
لس = شل
مارمرد = شوهر مادر
مچه = چانه
مرد برار = برادر شوهر
مرد خواخور = خواهر شوهر
مرغانه = تخم مرغ
مق = میخ
نوخون = سرپوش دیگ
واز = پرش
ورزا = گاو نر
وینجی = سقز
ویشتر = بیشتر
هسا = همين الان
هوشان = همانها
یاد گیفتن = یاد گرفتن
یامان = ورم عمومی بدن
سید .پژواک دانش و فرهنگ
وبلاگ : پژواک دانش و فرهنگ
گرفته است میخواستم بمنظور احیای زبان مادری گیلکی گاهی مطالبی در قالب اداب
و سنتها، ضرب المثل ،اصطلاحات و نقل و داستانهایی به زبان گیلکی بنویسم'
ارادتمند :سید
مواظب تغذیه و خواب خود باشید
پروین یعقوبی( پرهام)

وقتی با کوچ آخرین برگ هایم
زمستان شدم
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۴
سرزمینی بیگانه است
این مسافرغمگین غریبه را
هرجایی غیر تو
ای شهر غریب!
پاگیر خودت کردی
برای ابد
مرا که سوت زنان و شوخ
از کنار هر منظری می گذشتم
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۶
چند شوخی جنگی :
۱ - داعش نفرتت/پرنده ی قلبم را /سر برید
۲ - عاشق مرموز/سینه خیز/همه ی نقاط استراتژیک معشوق را/فتح کرد
۳ - دیپورت شد/پناهجو ی خوش خیال/از اردوگاه قلب محبوب/که خیال داشت/جا خوش کند/در آن جان پناه /برای همیشه
داریوش فرضی ۹۴/۱۰/۸
با تشکر از جناب داریوش فرضی که اشعارشان را دراختیارم گذاشتند که به اشتراک بگذارم
پروین یعقوبی ( پرهام ).پژواک دانش و فرهنگ . Parham5.blogfa.com