جواب تسلیت


سپاسگزارم خانم سیاوش عزیز
انگار خواهرم را از دست دادم
چون هم معصوم بود هم دوست داشتنی و سالها هم با بیماری درگیر بود اما تا آخرین لحظه امید به زندگی و عشق به خانواده و دوستان در نگاه مهربانش موج می زد گله نکرد اخم نکرد کم حرف می زد اما لبخند شیرینی داشت و نگاه معصوم و بی گناه
همه دوستش داشتیم و قرار ما دوستان خونه اش بود هر بار دونفر از ما بهم قرار میذاشتیم می گفتیم بریم خونه فاطی
هر وقت جمع می شدیم این اواخر که نمی توانست بیاید همه ی آرزوی ما این بود که دفعه بعد با فاطی
بارها خوب شد به جمع دوستان برگشت و ما جشن سلامتی اش را گرفتیم و خوشحال می شدیم اما باز نگران بازگشت بیماری اش بودیم تا این که دیگر
از زمستان دیدیم دوست ما آرام آرام دارد
انگار خوب نمی شود بهتر نمی شود اما
ما می رفتیم باز با همان امید و لبخند پذیرای ما بود
از همسرش سپاسگزاریم که سالها یار و یاور و غمخوارش بود
همسرش که هر هفته تقریبا یک پا بیمارستان تهران و هر روز یک پا مدرسه و یک پا پرستاری از همسرش
و با روی گشاده با ما و فامیل روبرو شد
می خواهم از این مرد بزرگ سپاسگزاری کنم که مثل دختر و مادر برای دوست ما انرژی گذاشت
الان در گروه ما نیست که ببیند اما همین جا می توانم از چنین مردانی سپاسگزاری کنم
🦋💐🙏🙏🙏

زنجیر


تنها به همین دست ها
چشم دوخته ایم
زنجیر را نمی پذیریم
زنجیر خواهیم شد
دیر و زود دارد
سوخت و سوز که ندارد
یعقوبی (پریا)
۲۳خرداد۹۶

زندگی نامه :#آنتونیوگرامشی


توده ی بی تفاوت اجازه می دهد گره هایی بسته شود که هنگامی باید آن ها را گشود تنها به وسیله شمشیر می توان از هم دریدشان و اجازه می دهند مردانی به قدرت برسند که پس از مدتی تنها به وسیله شورش می توان سرنگونشان کرد. « آنتونیو گرامشی (به ایتالیایی: Antonio Gramsci) (زادهٔ ۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در ساردینیا، ایتالیا - درگذشتهٔ ۲۲ آوریل ۱۹۳۷ در رم، ایتالیا) فیلسوف، انقلابی، و نظریه‌پرداز بزرگ مارکسیست، و از رهبران و بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. گرامشی از تئوریسین‌ها و مبارزان ضدسرمایه‌داری و مفهوم‌پرداز نظریه و اصطلاح مشهور هژمونی (فرادستی/ فرادستی فرهنگی) است.
زندگی :گرامشی در خانواده‌ای از طبقهٔ متوسّط پایین، در آلس، واقع در جزیرهٔ ساردینیا، ایتالیا به دنیا آمد. در هنگام کودکی گاهی از مدرسه فرار می‌کرد تا کمک خرج خانواده‌اش باشد. وی به سبب قوزی که بر پشت داشت از سوی همکلاسان و دوستانش مورد آزار قرار می‌گرفت و همین باعث شد تا به انزواء پناه ببرد و به مطالعهٔ تاریخ و فلسفه بپردازد.
در نه سالگی دبستان را ترک کرد و به کار مشغول شد. بعدها دوباره تحصیلات خود را در رشتهٔ زبان‌شناسی ادامه داد و از همین دوران رفت‌وآمد را به محافل سوسیالیست ایتالیا آغاز کرد. در ۱۹۱۶ در روزنامهٔ آوانتی ارگان بعدی حزب کمونیست ایتالیا مشغول به کار شد. در همین سال‌ها و به‌دنبال پیروزی انقلاب در روسیه، ایتالیا نیز دستخوش نا آرامی شد و شورش معروف شهر تورین با خواست «صلح و نان» درگرفت. در ۱۹۱۹ و در کنگرهٔ بولونیا، گرامشی خواهان آن شد که حزب سوسیالیست ایتالیا به انترناسیونال سوم که لنین بنیان گذاشته بود بپیوندد. در مارس ۱۹۲۰ کارگران کارخانهٔ فیات در تورین دست به اعتصاب بزرگی زدند. گرامشی ضمن پشتیبانی از اعتصاب، از موضع حزب سوسیالیست در این مورد به‌شدّت انتقاد کرد. در ماه‌های اوت و سپتامبر همان سال اعتصاب گسترش یافت و کارخانه‌های تورین به اشغال کارگران درآمد که با تجربهٔ شوراهای کارگری همراه بود. انتقادهای گرامشی به حزب سوسیالیست همچنان شدّت گرفت تا سرانجام به انشعاب حزب در کنگرهٔ «لیوورنو» و تشکیل حزب کمونیست ایتالیا در ۱۹۲۱ انجامید. در ۱۹۲۳ به عنوان نمایندهٔ حزب کمونیست ایتالیا به مسکو رفت و در همان‌جا با یک دختر روس به نام جولیا شوخت ازدواج کرد. این دوران همچنین دوران رشد فاشیست‌ها در ایتالیا و حملات آنان به کارگران بود. گرامشی در ۱۹۲۴ به نمایندگی پارلمان برگزیده شد و به ایتالیا بازگشت و در همان سال دبیر حزب کمونیست ایتالیا شد. در ۱۹۲۶ و طی اختلافاتی که درون حزب کمونیست ایتالیا پیش آمده بود، گرامشی از خط مشی تشکیل یک بلوک ضد فاشیست پشتیبانی می‌کرد و در همان سال در نامه‌ای به رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی خواهان آرام‌کردن اختلاف‌های درونی آن حزب شد.
او در سال ۱۹۲۶، به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی زندانی شد و دادگاه حکومت فاشیستی او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد. روز ۸ نوامبر ۱۹۲۶ گرامشی بازداشت و به زندانی در میلان منتقل شد. در دادگاه به بیست سال و چهار ماه زندان محکوم شد و در شرایطی که به‌شدّت بیمار بود به زندان توری منتقل شد. از ۱۹۲۹ وسایل لازم برای کار و نگارش را در زندان به دست آورد و از همان‌جا نوشتن آثاری را شروع کرد که بعدها به «دفترها» و «نامه‌های زندان» گرامشی معروف شد. گرامشی از زندان نسبت به خط‌مشی چپ‌روانه انترناسیونال کمونیست که سوسیال‌دمکرات‌ها را «سوسیال فاشیسم» معرفی می‌کرد و سیاست «جبههٔ واحد» را کنار گذاشته بود، انتقاد کرد.
در ۱۹۳۲ بیماری گرامشی تشدید شد ولی مقامات اجازهٔ انتقال او به بیمارستان را نمی‌دادند. در اکتبر ۱۹۳۳ و بر اثر یک مبارزهٔ جهانی سرانجام گرامشی به یک درمانگاه انتقال یافت. سال بعد به بیمارستانی در رم منتقل شد. در ۲۱ آوریل ۱۹۳۷ گرامشی به‌طور رسمی آزاد اعلام شد. یک هفته بعد در ۲۷ آوریل آنتونیو گرامشی در همان روزی که برای بازگشت او به ساردینیا در نظر گرفته شده بود و در سن ۴۶ سالگی درگذشت.
بنیتو موسولینی سیاست‌مدار حزب فاشیست ایتالیا وی را مغز متفکّر حزب کمونیست ایتالیا می‌شمرد و او بود که باعث شد گرامشی سال‌های بسیاری را در زندان‌های رژیم فاشیستی بسر برد 

زندگی نامه:میرزاده عشقی


من كه خندم نه بر اوضاع كنون مي خندم
من بدين گنبد بي سقف و ستون مي خندم
تو بفرمانده اوضاع كنون مي خندي
من بفرماندهي كن فيكون مي خندم
همه كس بربشربوقلموني خندد
من بحزب فلك بوقلمون مي خندم
خلق خندند به هر ابله رخساري ومن
برخ اين فلك ابله گون مي خندم
هركس ايدون بجنون من مجنون خندد
من بر انكس كه بخندد بجنون مي خندم
انچه بايست بتاريخ گذشته خندم
كرده ام خنده بر اينده كنون مي خندم
هر كه چون من ثمر علم فلاكت ديدي
مردي از گريه من دلشده خون مي خندم
بعد ازين مي زنم از علم وفنون دم حاشا
من به هرچه بتر علم وفنون مي خندم .
« میرزاده عشقی (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران)، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه نویس دوران مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود؛ که در دوره نخست وزیری رضاخان، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه به شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. »

#کی_واسی...


هطو قارم ،می دیل تنگه تی واسی
بوشوم از تی محل، نانی چی واسی
تی خوابه بیدابوم ، عوضه بوسی
دپرکسم، بیدم آخر کی واسی...
#یعقوبی_پریا
۱۷خرداد۹۶

دلیل ازدواج

 

دختر بستنی را آرام آرام به لبهایش نزدیک می کند و دهانش را ماهرانه باز می کند تا روژ لبش پاک نشود و هر بار که بستنی را می بلعد مژه های بلند ریملی اش با نرمی روی هم می لغزند
بستنی با رنگهای قشنگی تزئین شده و سالن پر است از دختر پسرهایی که کمتر مثل خودش احساس خوشبختی می کنند شاید دوستی هایی که همین امروز شروع شده و تا فردا تمام شود و یا کمی بیشتر. اما اون با همسرش اینجاست مردی مغرور و زیبا و سخت گیر در ازدواج
این را بعد از ازدواج از دوست و فامیل خودش شنیده است
ناگهان کنجکاوانه با نگاه شیطنت آمیزی
می گوید :
راستی !...
عزیزم !چی باعث شد با من ازدواج کنی ؟
پسر تا همین لحظه قبل به همین فکر می کرد با دختران زیادی به همین مکان آمده بود دخترانی که خیلی،تلاش می کردند دلش را به دست بیاورند اما نمی توانست زیاد دوام داشته باشد می گفت خودتون باشید اما وقتی آنها با او راحت بودن حس بدی پیدا می کرد اقرار می کردند ماشین و قیافه و پول و هدیه هایش را دوست دارند
بعد از جدایی بعضی مدتها گریه می کردند و بعضی لبخند تمسخر آمیز می زدند و بعضی بی تفاوت می،گذشتند و حتی بعضی عصبانی می شدند اما دست خودش نبود خیلی ها در گوشش خوانده بودند تو مواظب باش فریب نخوری ...
دختر مشتاقانه منتظر بود ...
راستش فقط یک پیام تو
چه پیامی؟
راستش وقتی به تو گفتم من یک پراید دارم و یک قیافه معمولی و کارمند یک شرکت ساده ام
تو گفتی نگران نباش باهم کار می کتیم به همه چی می رسیم عزیز
و برق شادی در نگاه پسر درخشید
و دختر کم کم شادی با این پاسخ از چهره اش محو ...و...محو شد
این جواب سرکاری بود و اون پسر را از قبل می شناخت ...
لبخندی زد و با ژست عاشقانه چشم در چشم همسرش،بستنی را به دهان برد و مواظب شد روژ لبهایش پاک نشود و قاشق را طوری بگیرد که انگشتان بلند و ناخن ها ی بنفش رنگش در یک ردیف باشند تا یک عکس سلفی قشنگ و با کلاسی بگیرد ....
#یعقوبی_پریا
۱۴خرداذ۹۶

#فقط_یک_خواب_بود


پیش مادر رفتیم
تو راه هیچ حرفی نزدی
کاملا دم ایوان خونه از ماشین پیاده شدی رفتی
برادرم گفت نباید مزاحم میشدم
دردش را فهمیدم
و من هم دروغ گفتم اونم فهمید


انگار سویچ دستم ماند
دیگر برنگشتی
یک لحظه با خودم گفتم تو بر میگردی
حتی به خاطر ماشین هم شده
بر میگردی


به دنبالت راه افتادم
ندیدمت
انگار گم شدی
انگار اصلا با من نبودی
چند لحظه پیش


چه شد به دیدن مادر رفتیم !
راستی چرا اصلا حرفی نزدیم !
پس چرا پیدایت نیست !
الان بیدارم


با خودم میگم :
تو برای گرفتن سویچ بر میگردی...؟
#یعقوبی_پریا
عصر۹خرداد۹۶

یادی از گذشته


هر واژه ای و اتفاقی مرا به یاد تو می اندازد
از خواب پا میشم "سلام عزیز ،صبح بخیر"
صبحانه می خورم یاد حلیم و کله پاچه خوردنمون می افتم
ظهر که میشه میگم یک غذایی درست کنم بیام منتظر بمونم
و...
غروب میشه یاد اولین پیام زیبایت "غروبت دلتنگ نباشه عزیز"
شب میشه ساعتها به گوشی چشم می دوزم "شب بخیر عزیز میبوسمت"
بعدش تو خوابهایم
بازار میرم "بابایی اینو میخری؟"
لباسی میپوشم که شاید اتفاقی دیدمت ...
تازه کدام لباس را بپوشم که تو در خریدش نباشی
رستوران غذایی رو سفارش میدم با هم می خوردیم
با ماشین همون مسیر همیشگی مون رو میرم
همش دوستی رامی ببینم که بتوانم از تو حرف بزنم
در شعرم هستی
در داستانم
در خواب و بیداری هایم
پس من چه کردم با خودم
تو که تنبیه نشدی
عجیب است من با ندیدنت
#خودم_را_تنبیه کردم
شاید #بهانه_رفتنت را #هدیه ات کردم عزیز
شاید این فرصتی شد برای تو ...
در ماه تولدت
#تولدت_مبارک_عزیز
#یعقوبی_پریا
پنج شنبه۱۱خرداد۹۵

نگاه بارانی


دست در دست موهایت
در نگاه بارانی ات
راه افتادم
پلک هایت را باز کن
#دست هایت را از من نگیر
حتی اگر هزاران بار از چشمت #افتادم
#یعقوبی_پریا
۱۱خرداد۹۶

بادبادکم


من#بادبادکی دارم
که از دور تماشا می کنم
چون مال من نیست
گاهی وقتا اتفاقی روزگار به دستم می دهد
و حتی وقتی دارمش شاد نیستم
انگار هر لحظه می خواهند از من بگیرند
جالب است...:
این بادبادک هم بدش نمی آید؛
گاه گداری مهمان خنده ها و شادی های دیگران شود
و فکر کنم پیش هر کس که باشد خوش است
و من...
همین باد بادک را از زندگیم حذف کردم
آخر شنیدن خنده ها و فریاد های شادی دیگران با او غصه دارم کرد
آخر خیلی دوستش دارم
اینک...
منم
تنها
گوشها و چشمهایم بسته شدند
نه می توانم بشنوم نه ببینم...
فقط ...
بتازگی پروازش می دهم
با او می خندم
پرواز می کنم ...
فقط...
فقط در رویاهایم ...
#یعقوبی_پریا
۱۱خرداد۹۶

دل منی

حالا که دل منی ...

خاطراتم را بی ریا به دست تو می سپارم

دنیای ساده ام را نشکنی عزیز!

 

با شوق کودکانه در آغوشت آرامم

با سبک بالی قاصدک به هوایت می چرخم ...

 

مواظب دلم باش !

حالا که دل منی

 

حالا که دل منی

مبادا ...

مبادا ...

به باد بسپاریم ...

#یعقوبی_پریا

نیمه شب یکشنبه۷خرداد۹۶

#رخت_عروسی


با #رخت_عروسی
صبحها به ایستگاه می آیم
و روزها سوت زنان گم می شوند در ازدحام شب ...


با حس تهوع از جیغ آهن پاره ها

شرمنده به چشم هایم می گویم
نه ...!
امروز هم نمی آید
به خانه بر گردیم
و دل می سپارم به رویای شب
در آغوش رختخوابم
تا...
فردا ...
دوباره...
با رخت عروسی ام ...

کسی چه می داند !
شاید فردا بیایی...
#یعقوبی_پریا
۶خرداد۹۶

#غروب_انتظار

#غروب که میشه حس غربت دارم

خورشید که آروم آروم پشت افق گم می شود

انگار دلم را با خودش میبرد

و من می مانم و یک حسرت همیشگی

راستی سلامم را به خورشید برسان

دیگر نه با #شب_بخیر_عزیز_میبوسمت مهتاب و ستاره شب هایم را جشن می گیرم نه با #سلام_صبح_بخیر_عزیز و چه #آفتاب_قشنگیه!

فقط دلم می خواهد هر چه زودتر زمستان بیاید و برف ببارد

و من جای پای آدمها را روی برف تماشا کنم

و با خودم بگویم شاید کسی از اینجا رد شده باشد

که منتظرم که بیاید

شاید بیاید و برایم چتری بیاورد و یا دست کش و شال گردن و یا حتی چکمه سفید پلاستیکی

و شاید به تماشای برف بنویسم:

راستی #برف_می بارد #بیرون_نمیایی ؟

غروب شنبه ۶خرداد۹۶

#یعقوبی_پریا

در پاسخ یک درددل


میدونم
گاهی آدم دلش می خواهد با یکی حرف بزند و قضاوت نشود
ولی عادت کن با خودت حرف بزنی
دیگر هرگز قضاوت نمی شوی
#یعقوبی_پریا

۵خرداد ۹۶

 

گاهی آدم روزهای سختی را می گذراند
و می خواهد دوستی باشد و شانه هایی
اما باور کن جا خالی می دهد
تکیه گاهت نمی شود
که نمی شود
#یعقوبی_پریا

۵خرداد۹۶

پیشواز ماه رمضان


..........سلام بر تو ای ماه قران ........
سلام برتو ای رمضان،ای ماه خدا،ماه قران،ماه عبادت ،ماه توبه،ماه نجات،ماه معنویت،ماه شبهای قدر،ماه سلام، سلام!
با چشمان منتظر وقلبی مشتاق،حلول تو را انتظارمی کشیم.باز ای تا باز به برکت تودلهامان با قران انس گیرد وسیلاب گناهانمان ازطغیان باز ایستد.
ای نعمت بزرگ خداوند، ماملاقات تو را انتظار می کشیم. انتظار عاشقی که در فراق معشوق خویش بی تاب است.مازیارت تو را ارزو داریم بسان کویر تشنه ای که درحرارت تابستان اب را می طلبد.
رمضان، درفراق تو روزها وشب ها برما ناگوار وسخت گذشتند ،چرا که عمر عزیز را درغیاب تو به خسارت گذراندیم. ای ماه رحمت خداوند، اینک در استانه فرا رسیدنت فرحناکیم وخداوند را سپاسگزاریم که به ما مهلت داد تا یک بار دیگر ازخوان گسترده ای که درخانه تو گسترانده است متنعم شویم.گرسنگی وتشنگی در ایام تو بسی اسان وگواراست به خصوص اگر با دهان،زبان وچشم وگوش نیز روزه باشند.پس اندکی شتاب کن وپس از فرا رسیدن، کمی بیشتر بپای.
رمضان، ای جویبار رحمت،بیا که بی تو درختی خشکیده وتشنه وفرسوده ایم. بیا تا به مدد تو از گرداب خودپرستی ومادیت برهیم. ارامش وسلامت در روزهای تو وسعادت وعزت در شبهای تو نهفته اند.بدبخت انکه روزهای تو را به معصیت وشبهای تو را باغفلت برارد.
اری ای بهترین ماه خدا، بیا وباعطر دلاویز خود شهرها وروستا هامان را متبرک کن. بیا که سخت امدنت را انتظار می کشیم زیرا که شدیدا به تو وابسته ومحتاجیم وبر این وابستگی و نیاز افتخار می کنیم.
رمضان، ما دوستدار توایم چرا که تو دهان ظاهر ومادیت را می بندی تا دهان باطن ومعنویت رابگشایی.تو جسم را به قناعت دعوت می کنی تا روح مجال طیران داشته باشد. تو بر هوس های نابخردانه لجام می زنی تا عقل فرصت تکامل وغلبه پیدا کند.
اری ای ماه بهار قران، تو می ایی در حالی که تبهکاران از امدنت نگران ونابخردان از رسیدنت ناشادند ولی صالحان و عارفان،ملاقاتت را لحظه شماری می کنند تا در روزگار مرگ اصالتها ودر دوران مسخ ارزشها در دژ مستحکم تو پناه گیرند واز هجوم بلایای تن وجان و افات عقل وایمان در امان مانند وباز...رمضان خوش امدی.
سید محمد جلال طواف زاده
عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان

 

پاسخ من:

رنگین بی رنگ:
درود بر شما استاد فرزانه
قلمتان در سایه ی آزادی،بسیار قدرتمند در اختیار بیان افکار و احساسات شماست و شما چه خوب عاشقانه به پیشواز معشوق و معبود خود می روید
غبطه می خورم و افسوس هرگز همه ی ما این همه آنچه شما دارید نداریم
پیروز و سربلند باشید در میدان کش مکش دو بعد وجودی و طبیعی انسان
گر چه عشق و معشوق همه ی راهها را آسان می کند و لذت دیدارش مشکلات را به کام شیرین.
#پروین_یعقوبی_پریا
دانش آموز(قدیمی) حکیم صبوری لیشاوندان.شفت.گیلان
۵ خرداد ۹۶

#کاری_که_برای_هیچکس_نکردم

 

وقتی می‌خوای عزیزترین آدم زندگیت رو ببینی، بهترین لباست رو می‌پوشی، بهترین عطرت رو می‌زنی، اون رو به بهترین جایی که می‌شناسی دعوت می‌کنی و بهش قول می‌دی که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنی.

اما به نظر من برای فراموش نکردن یه نفر، فقط کافیه خاص‌ترین موزیک عمرت رو باهاش گوش بدی. حالا اگه صد سال هم بگذره، همین یه موزیک لعنتی می‌تونه رفته‌ترین آدم زندگیت رو به یادت بیاره.

من هنوزم قبل از خواب، همیشگی ‌‌ترین موزیک عمرم رو گوش می‌دم و تا صبح، خاطراتی که نداشتم رو خواب می‌بینم.پدربزرگ می‌گفت: «اگه می‌خوای کسی رو فراموش نکنی، کاری رو واسش انجام بده که برای هیچ‌کس نکردی.»

#پویا_جمشیدی

زترین آدم زندگیت رو ببینی، بهترین لباست رو می‌پوشی، بهترین عطرت رو می‌زنی، اون رو به بهترین جایی که می‌شناسی دعوت می‌کنی و بهش قول می‌دی که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنی.

اما به نظر من برای فراموش نکردن یه نفر، فقط کافیه خاص‌ترین موزیک عمرت رو باهاش گوش بدی. حالا اگه صد سال هم بگذره، همین یه موزیک لعنتی می‌تونه رفته‌ترین آدم زندگیت رو به یادت بیاره.

من هنوزم قبل از خواب، همیشگی ‌‌ترین موزیک عمرم رو گوش می‌دم و تا صبح، خاطراتی که نداشتم رو خواب می‌بینم.پدربزرگ می‌گفت: «اگه می‌خوای کسی رو فراموش نکنی، کاری رو واسش انجام بده که برای هیچ‌کس نکردی.»

#پویا_جمشیدی

نشد که نشد ...


به بغض سر کردم دیده تر نشد که نشد
دلی ز حال دلم با خبر نشد که نشد

هزار کوره بنا شد درین دیار و دریغ
یکی به داغی و سوز جگر نشد که نشد

به بی قراری شعرم سری نزد که نزد
و آن شبی که نیامد سحر نشد که نشد

هزار دفتر هق هق ...هزار دفتر شعر ...
دلت... عزیز دلم! نرم تر نشد که نشد

کجاست شانه ی امنَت که بعد تو این سر
برای من ...من بیچاره سر نشد که نشد

سیاه پوشی و اندوه در غم سهراب
برای رستم دستان پسر نشد که نشد

قرار بود که درد دلی کنم با تو
ولی دریغ درین مختصر نشد که نشد...

#حامد_عسکری

#حرمت عشق

 

رفتم
که حرمت عشق بماند
که آزادی اندیشه و انتخابت بماند
که اگر بخواهی برگردم
تاوان سختی بدهی
که تاوان سختی بدهم

باورم فرو ریخت
رفتم
اگر می ماندم
دیگر چیزی برای عشق نمی ماند
رفتم
چون با آنکه شکستم
نخواستی بشکنی
و بگویی ببخش
حقی که برایت قائل شدی
مرا ترساند
بگذار بیشتر ندانم
رفتم
بیشتر ندانم
بگذار حرمت عشق بماند
#یعقوبی_پریا
اول خرداد۹۶