قطعه و خاطره
عزیز !
حرف دلم زیاد است ولی دیگر نگران نباش که به تو تکیه کنم
فقط دوست داشتنت را،
از سالی به سال دیگر،
جابهجا میکنم،
انگار دانشآموزی ام که مشقاش را
در دفتری تازه پاکنویس میکند.
جابهجا میکنم :
صدای تورا،
عطرتو را،
پیام های تو را.
و هدیه های تو را،
می آویزمشان به کمد سال جدید
و اقامت دائمی در قلبم رابه تو میدهم...
چون در چنین روزی خدا دلم را با کلام تو گره زد به سرنوشتم
اگر بودی خدا خواسته و اگر برای دیگری هستی خدا می خواهد لابد،
اما هیچ گاه در تصورم نمی گنجد که بتوانم باور کنم نیستی .
عشقم مال من ست و قلبم
کسی نمی تواند آن را بکشد یا بگیرد یا خاموش کند .
رفتنت را با هر شکلی که مدیریت کنی
عشق مرا که نمی توانی!
بزار چشم های من تا ابد روی این صفحه بماند و بچرخد و بی رنگ شود که شاید دوباره آن پیام های آشنای تو بیاید و من با لبخند شیرینی به خواب بروم و صبح بیدار شوم و خدا را شکر کنم که هستی.
بزار دست های من دست های تو را که روزگاری در سخت ترین لحظات بهترین
جملات را با گرمایش تداعی کرده از من دریغ شود .
بزار حتی کسی نباشد که در آخرین لحظات خداحافظی سرم را روی شانه هایش بگذارم تا شاهد لغزیدن قطرات اشکم نباشد
بگزار شادی تو آخرین خواسته من از خدا باشد تا دیگر دلت تنگ نشود و هوای دیدن من به سرت نزند و بر نگردی .
حتما سهم من از زندگی همین قدر بوده
و هرگز گدایی محبت را دوست نداشته ام
دیشب خواب فشنگی دیدم به همین قانع هستم .
یک بار هم قبلا گفته بودم رفتن بهانه نمی خواهد اما ماندن چرا !
برگشتن هم بهانه می خواهد اما رفتن خیلی آسان است چون یک روز چشم باز می کنی و جای خالی کسی را می بینی که قرار بود همیشه باشد ...
حالا به هر دلیلی که باشد چه فرقی دارد ...
پریا .ی
عید غدیر سه شنبه ۳۰شهریور۹۵
👤