اشعاری از یعقوبی (پریا)
گناه_بی_گناهی
من زلیخایم
اما...
گناهم را نمی شود بخشود
یا تلاوت کرد در سوره و آیه
نیستم همسر عزیز مصر
تا بسوزانید دل به خواری ام
یا برگردد جوانی ام
با دعای یوسف یعقوب
ای شمایان...!
هم اینک
نیشی ست
زهرآگین
کینه و
مشت های گره کرده بر سنگتان
بر رگهایم
من زنم
گیلانی ام
گاه رفاقت دارد
دست هایم با گل
پنجه در پنجه خاک دارم گاهی
پاهایم با زالو
گردنم با آفتاب ؛
آنگاه که در نشایم
در شالیزار
یا با علف های هرز
دارم
جنگ با چنگ
چایی می چینم گاهی
دانه دانه
مشت مشت
پر کردن زنبیل
را آرزو دارم
آنگاه
ناله هایم را
آوازم
در لای لای کودک خوابیده بر پشتم
پس از نوشیدن شیر گرمم
در ظهر داغ تابستان
من زلیخایم
با هیچ کاردی زنان انگشت خود را نبریده اند با دیدن معشوق زیبایم
که هیچ !
برای قلب من تیز کرده اند آن را ...
کدامین جرم؟!
که
شاید
روزی
بشنود
لابلای
لای لای ام
یوسفی
آوای عشقم را....
یعقوبی(پریا)
۲۰شهریور۹۶
##########
من آرزو داشتم
فقط یک نفر در دنیا
فقط یک نفر
برای من زندگی کند
با من باشد
تمام حسش برای من باشد
خوب نشد
اصلا مهم نیست
خودم را پشت شلوغی ها گم می کنم
یعقوبی (پریا)
##########
مهتاب !
گاهی در آسمان گم می شوی
و ماهی های چشم هایم
توپ بازی ندارند
وستاره ها قهقهه زنان
در الاکلنگ بازی دنباله های خود
در عبور تونلهای تنگ و تاریک
نبودنت را جشن می گیرند
گاهی پشت آفتاب
درقایم باشک زمین
یا سیارات دیگر
من اما
تب دارم
با رفتن تو
می میرم...
یعقوبی (پریا)
۲۴شهریور۹۶
##########
اشک های آسمان
لغزان
بر چهره ی خشک درخت
برگ های ژولیده
رنگارنگ
چسبیده در هم
با مرگ
رقصان
عطسه می کرد
پسرکی
در مکعب های کاغذی
آرام
بساطش را جمع می کرد
زنی
با چادری خیس
هراسان
در آغوش خیابان
دخترکی کیف مدرسه به دست
زیر ناودان آخرین خانه سفالی
خزید
و تو
می اندیشی
از بالای چرخ فلک بازی ها
خیره
مبهوت
رمزآلود
راستی...!
هدفم از هستی چه بود ؟!
یعقوبی (پریا)
۶مهر۹۶
##########
دلم تنگه
تن پوش چهارخانه ات
این چهارراههای سبز و لاجوردی
را بد جور کم دارم
در گذرگاههایت
گیج و مبهوتم
عادت گم شدن
این رنگهای پاییزی
اینجا
همه سیاه پوشند
و من رنگ تو را
به بر دارم
که برگردی
تا ابد
پیراهن چهارخانه ات را به تن دارم
یعقوبی (پریا)
۷مهر۹۶