نیم نگاه
وتو را به مرور خاطره ها فرا می خوانم
با تو غرق موجم
بی هیچ هراسی
با تو گم می شوم
در بیشه های خیال و رویا
بی هیچ تردیدی
با تو
ریزش کودکی شن ها را می فهمم
بر لب های دریا
وقتی شوری عشق را مزه مزه می کنند
من
تو را
با آغوش باد پاییزی
به هنگام نوازش های بی رنگ خورشید
در غروبش
تو را
با عبور گیج خطوط جاده ها
در چرخش فرمان ماشین
در دستهایت
به هر جا که حس خواب عصر گرم تابستان
با عطر شالیزار می پیچد
می شناسم
با تو
قفل:
دست های مردانه ی توست
در دست های کوچک من
و قسم :
به آن قطره حسی
که به هنگام وداعی تلخ
هراسناک می درخشید
و پنهان می شد
در پس خنده هایم
به ده انگشتم
که شمارش کردم:
هر سال
آشنایی تو را
به شوق ماه شهریور
به هر پیوند ناگفتنی
درشب
در روز
فرا می خوانمت
که :
شاید ...
روزی ...
جایی ...
باز هم
پیامی از تو
فقط برای من
پری قصه های تو
از زبان تو بشنوم :
"دوستت دارم"را
که : "نخواهی فروخت
نیم نگاهم را به دنیا"
باز...
با حسرت غروب
می خندم ...
یعقوبی(پریا)
شب چهارشنبه ۲۸تیر۹۶